معنی طوق

معنی طوق

19 بازدید
[ طَ ] (ع اِ) هرچه گِرد گیرد چیزی را. (منتهی الارب). هرچه مدور بوده و گرد چیزی برآمده باشد. (منتخب اللغات). || گردن بند. (منتهی الارب) (منتخب اللغات). هرچه در گردن افکنند. (مهذب الاسماء). زیوری که گرد گردن برآرند. حلقهٔ زر و غیره که بدان گردن را زینت دهند. قلاده که زنان به گردن کنند و بر آن جواهر و سکه های زر آویزند. حلقه. (منتخب اللغات). گردن بند که به رشته نباشد بلکه از یک پارهٔ فلز و امثال آن بود. (در تداول فارسی طوق متصل واحد است و گردن بند به رشته کرده است). پرگر. || طوق مرصعی که ملوک پیشین در گردن میکرده اند و گاه بگردن اسب می انداخته اند. (برهان). در سابق از زر میساخته اند و مردم بزرگ گردن خود را بدان می آراستند: بیک گردش بشاهنشاهی آرد دهد دیهیم و طوق و گوشوارا.رودکی. بدو گفت بی تو نخواهم جهان نه اورنگ و نه تاج و طوق شهان.فردوسی. ابا طوق زرین پرستنده شست یکی جام زر هر یکی را به دست.فردوسی. شهنشه به رستم قبائی بزر ابا طوق زرین و تاج و کمر.فردوسی. همان یاره و تاج و انگشتری همان طوق و هم تخت گندآوری.فردوسی. غلام و پرستار رومی هزار یکی طوق پر گوهر شاهوار.فردوسی. بیاراسته طوق یوز از گهر بدو اندر افکنده زنجیر زر.فردوسی. فرنگیس را گلشن زرنگار بیاراست با طوق و با گوشوار.فردوسی. ابا یاره و طوق و با گوشوار به دست اندرون گرزهٔ گاوسار.فردوسی. یکی خلعت آراست پرمایه شاه ز زرین و سیمین و اسب و کلاه چه زرین کمرهای گوهرنگار هم از یاره و طوق و از گوشوار... بنزدیک خاقان فرستاد شاه دو منزل همی بود با او براه.فردوسی. غلامان رومی و چینی هزار همه پاک با طوق و با گوشوار.فردوسی. اَبَر پشت پیلانْش بر تخت زر ز گوهر همه طوق شیران نر.فردوسی. بزرگان که با طوق و افسر بدند جهانجوی و از تخم نوذر بدند.فردوسی. غلامان همه با کلاه و کمر پرستنده با یاره و طوق زر.فردوسی. ابا تاج و با طوق و با گوشوار چنانچون بود درخور شهریار.فردوسی. رخ دختران را بیاراستند سر زلف بر گل بپیراستند مگر مادرت بر سر افسر نداشت همان یاره و طوق و زیور نداشت.فردوسی. بیاراست زرین یکی زیر گاه یکی طوق فرمود و زرین کلاه.فردوسی. همی راند با تاج و با گوشوار به زر بافته جامهٔ شهریار.فردوسی. ابا یاره و طوق زرین کمر بهر مهره ای درنشانده گهر.فردوسی. پرستار باشد ده ودوهزار همه پاک با طوق و با گوشوار.فردوسی. پرستار با طوق و با گوشوار همان یاره و تاج گوهرنگار.فردوسی. همه طوق بربسته و گوشوار به بر بر همه جامه ها زرنگار.فردوسی. ز یاقوت و پیروزهٔ شاهوار چه از طوق و از تاج و از گوشوار. فردوسی. چون خلعتها بپوشید [ مسعود ] و تاج و طوق و آنچه رسم بود از آنجای آوردن اولیا و حشم نثارها پیش تخت بنهاد. (تاریخ بیهقی). این بیعت که طوق گردن من است، عهد خداست. (تاریخ بیهقی ص ۳۱۷). تلک را بنواخت و خلعت بپوشانید از زر و طوق زرین مرصع بجواهر بگردن وی افکند. (تاریخ بیهقی ص ۴۱۴). تاج مرصع بجواهر و طوق و یارهٔ مرصع همه پیش بردند. (تاریخ بیهقی ص ۳۷۸). سلطان خزینه دار را گفت طوق بیار مرصع بجواهر... بستد و تلک را پیش خواند و آن طوق به دست عالی خویش در گردن وی افکند و نیکوئیها گفت بخدمت ها که کرده بود. (تاریخ بیهقی ص ۵۰۵). عهد و بیان بس است تو را طوق و گوشوار این هر دو یافتی چو شدی گوشدار من. ناصرخسرو. دل درویش را گو هوشیاری ز دانش طوق ساز از هوش یاره. ناصرخسرو. در گردن (خود) طوقش ار نداری بر خشک بحیره مران سُماری.ناصرخسرو. عدل و احسان تو طوقست درین گردن غرقهٔ عدل تو و بندهٔ احسانم.ناصرخسرو. میسرایم ثنا و مدحت تو طوق مهرت فکنده بر گردن.مسعودسعد. و تخت و تاج و یاره و طوق و انگشتری، او [ جمشید ] کرد. (نوروزنامه). نه مرا باد حشمت و میری نه مرا اسب و طوق سلطانی.سوزنی. آن درخور او نیست ولی از پی ذوق مرغک دهمش زاغ و سر فاخته طوق. سوزنی. طوق و داغ تو را نماز برند فلک از گردن و جهان ز سرین.انوری. جان بدستار چه دهیم آنرا کز غیب طوق در بر اندازد.خاقانی. از آن نهاد تو چون پاک شد ببوتهٔ خاک نه طوق و تاج شود چون ز بوته گشت جدا. خاقانی. لیک من در طوق خدمت چون کبوتر بددلم پیش شهبازی چنان زنهار چون باشد مرا. خاقانی. دستارچه بین ز برگ شمشاد طوق غیب سمنبران را.خاقانی. ای که مردان عجم پیشت چو طفلان عرب طوق در حلقند و نامت تاج مفخر ساختند. خاقانی. کف در آن ساغر معلق زن چو طفل غازیان کز بلور لوریانش طوق و چنبر ساختند. خاقانی. نیمهٔ قندیل عیسی بود یا محراب روح تا مثال طوق اسب شاه صفدر ساختند. خاقانی. طوق شمامت بعارض او محیط شد. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ص ۳۹۷). چون طوق پیرامن شهر کات که نشیمن خوارزمشاه بود درآمدند و از هر جای فوجی کمین بگشادند. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ص ۱۶۱). پس بفرمودش که برسازد ز زر از سوار و طوق و خلخال و کمر.مولوی. اگر از خدمتت دورم بجان شرمندگی دارم چو قمری طوق بر گردن نشان بندگی دارم. ؟ معروف چنانکه در پیدایش (سِفْر) مذکور است که فرعون محض احترام طوقی از طلا در گردن یوسف نهاد. (قاموس کتاب مقدس). اطباق؛ طوق بر افکندن. تطوق؛ طوق در گردن خویش کردن. (تاج المصادر). کبر عن الطوق؛ در حق شخصی گویند که ملابس چیزی گردد که کمتر از مرتبهٔ او باشد و هو عمروبن عدی نصر ملک من ملوک حمیر و کان خاله جذیمة الابرش جمع غلماناً من ابناء الملوک، یخدمونه منهم عدی و کان جمیلاً فعشقته رقاش اخت جذیمة فقالت له اذا سقیت الملک فسکر فاخطبنی الیه فسقی عدی جذیمه و الطف له فلما سکر قال له سلنی ما احببت قال زوجنی رقاش اختک قال قد فعلت فعلمت رقاش انه سینکر اذا افاق فقالت للغلام ادخل علی اهلک ففعل فاصبح فی ثیاب جدد و طیب فلما رآه جذیمة، قال ما هذا، قال انکحتنی اختک البارحة، قال ما فعلت و جعل یضرب وجهه و رأسه و اقبل علی رقاش و قال: حدثینی و انت غیر کذوب أ بِحُرّ زنیت ام بهجیز ام بعبد و انت اهل لعبد ام بدون و انت اهل لدون. قال بل زوجتنی کفواً کریماً من ابناء الملوک فاطرق جذیمة فلما علم عدی، بذلک خاف فهرب و لحق بقومه و قام هنا لک و علقت منه رقاش و اتت بابن سماء جذیمة عمراً و تبناه و احبه حباً شدیداً و کان لایولد له فلما ترعرع کان یخرج مع الخدم یجتنبون للملک الکماة فکانوا اذا وجدوا کماة خیاراً اکلوها و اتوا بالباقی الی الملک و کان عمرٌو لایأکل منه و یأتی کما هو یقول: هذا جنای و خیاره فیه اذ کل جان یده الی فیه. ثم انه خرج یوماً و علیه حُلی و ثیاب فاستطیر ففقد زماناً فضرب فی الآفاق فلم یُوجد ثم وجده مالکٌ و عقیلٌ ابنافارج رجلان من بُلقین کانا متوجهین الی جذیمة بهدایا فبینماهما بواد فی السماوة انتهی الیهما عمروبن عدی فسئلاه من انت، فقال ابن التنوخیه، فقالا لجاریة معهما اطعمینا فاطعمتها فاشار عمرو الیها ان اطعمینی فاطعمته ثم سقتهما فقال عمرو اسقینی فقالت الجاریة لانطعم العبد للراع فیطمع فی الدراع ثم انهما حملاه الی جذیمة فعرفه و ضمه و قبله و قال لهما حکمکما فسألاه منادمته فلم یزالا ندیمیه و بعث عمرو الی امه فادخلته الحمام و البسة و طوقته طوقاً کان له من ذهب فلما رآه جذیمة قال کبر عمرو عن الطوق، فذهبت مثلاً. (منتهی الارب). - طوق کسی بر گردن داشتن؛ کنایه از مطیع وی بودن. بندگی وی را بر عهده داشتن. || خطی چون حلقه ای بر گرد گردن کبوتر و امثال آن. دایره ای از پر برنگی جز رنگ سایر پرها گرد گردن پاره ای از مرغان : طوق کبوتر است سر زلف آن نگار من همچو باز در طلبش پر همی زنم. معزی. جاه تو طوق فاختگان را گهر کند گر مدحت تو فاختگان را ز بر شود. مسعودسعد. تیغ سیم از دهن طوطی گویا بکنید طوق مشک از گلوی قمری نر بگشائید. خاقانی. || حلقهٔ آهنی متصل به زنجیر که بر گردن اسیران نهند: تا غلّ و طوق و بند که بر من نهاد در دست و پا و گردن شیطان کنم. ناصرخسرو. همتش کاجری مسیح دهد طوق در حلق قیصر اندازد.خاقانی. || رسنی که بدان بر بالای درخت خرما برآیند. (منتخب اللغات). || طاقت. (منتخب اللغات) (تاج المصادر). توان. توانائی. (منتهی الارب) (دهار) (منتخب اللغات). توانستن. وسع. گشادگی. (منتهی الارب). تاب. ذرع. || نامی است که در رشت و رودبار به ابوطیلون دهند. رجوع به ابوطیلون شود. || زه گریبان. (مهذب الاسماء). طوقه. || چیزی از عالم عَلَم که شکل پنجه بر آن نصب کنند. (غیاث). از عالم عَلَم که شکل پنجه بر آن نصب کنند، و در آئین کبری نوشته که آن بر دو گونه است، یکی چتر طوق از عالم علم است کوتاه تر از او قطاسی چند برافزایند، دوم تومان طوق هم از آن عالم لیکن از او درازتر در علمها این را پایه برتر نهند و آخرین به برزگ نوئینان اختصاص یابد. اگرچه طوق بدین معنی به طای دسته دار موسوم شده لیکن بعدِ تحقیق ثابت گشت. (آنندراج).
[ طَ ] (اِخ) پدر مالک. دعبل در حق مالک بن طوق گوید: الناس کلهم یسعی لحاجته مابین ذی فرح منهم و مهموم و مالک ظلّ مشغولاً بنسبته یرُمّ منها خراباً غیر مرموم یبنی بیوتاً خراباً لا انیس بها مابین طوق الی عمروبن کلثوم. (از عیون الاخبار ج ۲ ص ۱۹۷). مالک بن طوق، صاحب رحبهٔ فرات که در زمان هارون الرشید بود. (منتهی الارب).
[ طَ ] (اِخ) ابن المغلس. سردار علی بن الحسین بن قریش، عامل کرمان بعهد یعقوب بن لیث صفار. چون یعقوب از بم بکرمان شد عامل کرمان این مرد را بحرب یعقوب فرستاد، چون لشکر برابر گشت حربی صعب کردند، ازهر طوق را اندر میان معرکه بکمند بگرفت و اسیر کرد و سپاه او هزیمت شدند. پس از جنگ پارس و اسیر گشتن علی بن الحسین بن قریش این هر دو را با بُنه و مال به سیستان اندرآوردند. (تاریخ سیستان ص ۲۱۳ و ۲۱۴).

کلمات هم‌قافیه با «طوق»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «وق» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید