معنی طوع
10 بازدید
[ طُوْ وَ ] (ع ص، اِ) جِ طائع. (منتهی الارب). رجوع به طائع شود.[ طَ ] (ع مص، اِمص) فرمان برداری. فرمان برداری کردن. (زوزنی) (تاج المصادر) (منتهی الارب). فرمان بردن. (منتخب اللغات). فرمان کردن. (دهار). منقاد شدن. (منتهی الارب). اطاعت. فرمانبری. اختیار: بالطوع و الرغبة. مقابل کره. دلخواه : هنوز پیشرو روسیان بطوع نکرد رکاب او را نیکو به دست خویش بشار. فرخی. فلک چو دید قرار جهانیان بر تو قرار کرد و جهانت بطوع کرد اقرار. ؟ (از تاریخ بیهقی ص ۲۷۹). خطی داده اند بطوع و رغبت که سیصدهزار دینار بخزانهٔ معمور خدمت کنند. (تاریخ بیهقی). یک یک ضیاع را نام بر او [ حسنک ] خواندند اقرار کرد به فروختن آن به طوع و رغبت. (تاریخ بیهقی ص ۱۸۲). خطی داده اند [ حصیری و پسرش ] بطوع و رغبت. (تاریخ بیهقی ص ۱۶۷). گفت آنچه نسخت کرده شده است خواستنی است از آمل تنها اگر بطوع پذیرفتند فبها و نعم. (تاریخ بیهقی ص ۴۶۹). اندیشم که اگر بطوع خطبه نکنم الزام کند. (تاریخ بیهقی ص ۶۸۵). یا چنان بطوع و رغبت که نهاده بودند خطبه باید و یا نثاری و هدیه ای بتمام باید فرستاد چنانکه فراخور ما باشد. (تاریخ بیهقی ص ۶۸۹). چرا ورا کت او کرد این بلند ایوان به طوع و رغبت ای هوشیار نَپْرستی. ناصرخسرو. گیتی او را بجان رهین گشتی دولت او را بطوع رام شدی.مسعودسعد. به طوع و طبع کند ناصر تو را یاری بجان و تن ندهد حاسد تو را زنهار. مسعودسعد. وآن کس که راه خدمت و طوع تو نسپرد جان و تنش به تیر بلا پی سپر شود. مسعودسعد. زهی جهان هنر کز جهان هنرمندان همی کنند بطوع آستان تو بالین.سوزنی. بعضی از فیلان ایشان به دست آوردند و بعضی بطوع با رابط سلطان می آمدند و ایشان را خدای آور نام نهادند. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ص ۴۱۸). این چهل روزش بده مهلت بطوع تا سکالد مکرها او نوع نوع.مولوی. نیست تخصیص خدا کس را بکار مانع طوع و مراد و اختیار. مولوی. || (ص) فرمانبردار: هو طوعٌ لک؛ او مطیع و فرمانبردار توست. (منتهی الارب). - طوعاً اَمْ کُرْهاً؛ خواه و ناخواه. قدری خوش و قدری ناخوش. ترجمهٔ خواه و ناخواه. (آنندراج): حکم سما را چه توان کرد که طوعاً او کرهاً واقع و مجری... (ترجمهٔ تاریخ یمینی ص ۴۵۶). وزیر این سخن بشنید طوعاً و کرهاً بپسندید. (گلستان). - طوع الجناب؛ اسپ فرمانبردار. (مهذب الاسماء). سلس القیاد. - طوع العنان؛ اسپ نرم عنان. (منتخب اللغات). اسپ نرم و رام. (منتهی الارب): و جمعی را به خلع و عزل او دعوت کردند و همه را سمح القیاد و طوع العنان یافتند. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ص ۲۰۴). || فراخ علف شدن چراگاه. (منتهی الارب). فراخ شدن علف در چراگاه. (منتخب اللغات).
کلمات همقافیه با «طوع»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «وع» برای سرودن شعر