معنی طمع افتادن
8 بازدید
[ طَ مَ اُ دَ ] (مص مرکب) طمع کردن. طمع آمدن. آزمند گردیدن. امید بستن : و ما را [ مسعود ] چنان ماند از بیعدتی و لشکر که هر کسی را در ما طمع افتاد. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۲۱۶). امیر گفت علی تکین دشمن بزرگست و طمع وی که افتاده است محالست صواب آن باشد که وی را از ماوراءالنهر برکنده آید. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۳۴۳).
کلمات همقافیه با «طمع افتادن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر