معنی طمس
9 بازدید
[ طَ ] (ع مص) ناپدید کردن. (زوزنی) (دهار) (تاج المصادر). ناپیدا کردن. ناپدید کردن و ناپیدا شدن (لازم و متعدی). (منتهی الارب): جبرئیل بادی در روی ایشان دمید طمس شدند، و طمس آن باشد که چشم و دهان و بینی یکی شود و روی ناپدید شود. {/Bفَطَمَسْنََا أَعْیُنَهُمْ فَذُوقُوا عَذََابِی وَ نُذُرِ.۶-۱۱۵۴:۳۷/} (قصص الانبیاء ص ۵۶). نشان چیزی بردن. (منتخب اللغات). ستردن. زدودن : قصهٔ شمس و تبسمهای شمس وآن عروسان چمن را لمس و طمس. مولوی. || از بیخ و بن برکندن چیزی را و ناپدید کردن نشان آنرا. و منه: {/Bفَإِذَا اَلنُّجُومُ طُمِسَتْ ۱-۳۷۷:۸/}و {/Bرَبَّنَا اِطْمِسْ عَلی ََ أَمْوََالِهِمْ ؛۲۰-۲۳۱۰:۸۸/} ای اهلکها و استأصلها. (منتهی الارب). محو کردن. (زوزنی) (تاج المصادر). کور کردن و برابر و بی نشان کردن. (منتهی الارب). || هلاک کردن. || نظر دور کردن. (منتخب اللغات). دور نگریستن. || دوری گزیدن. || روشنی بردن. (منتهی الارب). || (اصطلاح صوفیه) ذهاب رسوم و عادات است بالکلیه در صفات حق تعالی و این انتهای مرتبه است. (غیاث) (آنندراج). صاحب کشاف اصلاحات الفنون گوید: نزد صوفیه عبارتست از رفتن سایر صفات بشریت در صفات انوار ربوبیت. کذا نقل عن شیخ عبدالرزاق الکاشی و هکذا فی کشف اللغات. || (اصطلاح عروض) آنست که از فاع لاتن مفروق الوتد پس از اسقاط هر دو سبب عین نیز ساقط گردانی فا بماند. (المعجم).
کلمات همقافیه با «طمس»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «مس» برای سرودن شعر