معنی طمح
10 بازدید
[ طِ مَ ] (ع اِ) درختی است (گویند هو بالظاء و الخاء المعجمتین و غلط، ابن عباد). (منتهی الارب). درختی است که بدان دباغی کنند پوست را و چرم بدان سرخ برآید، و آن را عرنه نیز گویند. || یکی از دو گونه ثمر جوذر.[ طَ مَ ] (اِخ) بنوالطمح؛ قبیله ای است. (منتهی الارب).[ طَ ] (ع مص) بلند نگریستن بچیز و بلند شدن نظر کسی. (منتهی الارب). طماح. (زوزنی). || برآمدن زن از خانهٔ شوی و رفتن نزد اهل خود بی اجازت شوی. || نگریستن زن سوی مردان جز شوی. || رفتن و بردن چیزی را. || دور رفتن. (منتهی الارب).
کلمات همقافیه با «طمح»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «مح» برای سرودن شعر