معنی طلس
6 بازدید
[ طُ لَ ] (ع اِ) ابر نازک. یقال: ما فی السماء طلسةٌ و طلس. (از ذیل اقرب الموارد).[ طُ ] (ع ص، اِ) جِ اطلس و طلساء. (منتهی الارب).[ طَ ] (ع اِ) چادر سیاه. (منتهی الارب).[ طَ ] (ع مص) پاک کردن نوشته را و محو نمودن. || آوردن چیزی را. || کور گردیدن. || تیز دادن. || طُلِسَ به فی السجن (مجهولاً)؛ در زندان افکنده شد. (منتهی الارب).[ طِ ] (ع اِ) نامه. || نامهٔ پاک کرده شده. || جامهٔ ریمناک. (منتهی الارب). جامهٔ کهنه. (مهذب الاسماء). || پوست موی رفتهٔ ران شتر. || گرگ بیموی و کهنه. ج، اطلاس. (منتهی الارب).[ طِ ] (ع ص) کوسه. به عرف عرب کسی را گویند که در روی وی اصلاً موی نباشد. سادات طلس چهار تن بوده اند: قیس بن سعد که دربارهٔ وی از انس بن مالک در سیرالسلف مروی است که گفت: منزلة قیس بن سعدبن عبادة من النبی کمنزلة صاحب الشرط من الامیر، عبداللََّه زبیر، احنف بن قیس، شریح قاضی. و یکی از اصحاب قیس می گفت که اگر خریدن لحیه به زر میسر بودی بدانچه ممکن می بود لحیه برای قیس میخریدم. (حبیب السیر ج ۱ ص ۳۴۰).[ ] (معرب، اِ) به یونانی صلبه (؟) است. (فهرست مخزن الادویه).
کلمات همقافیه با «طلس»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «لس» برای سرودن شعر