معنی طلخ
8 بازدید
[ طَ ] (معرب، ص) تلخ. مر (اصلش تلخ است): و مادهٔ نزله بعضی گرم و رقیق باشد و بعضی سرد و غلیظ، اما رقیق بعضی تیز و سوزاننده و طلخ باشد و بعضی ترش... (ذخیرهٔ خوارزمشاهی).[ طَ ] (ع اِ) لای سیل آورد که در آن کفچلیزها باقی باشند و بدانجهت کسی بر شرب آب رودبار قادر نشود. (منتهی الارب).[ طَ ] (ع مص) آلودن به گل و لای سیاه. سیاه کردن. و منه الحدیث: کان فی جنازة فقال ایکم یأتی المدینة فلایدع فیها وثناً الا کسره و لا صورة الا طلخها؛ ای لطخها بالطین حتی یطمسها. || تباه ساختن کتاب را. (منتهی الارب). ضایع کردن نبشته. (منتخب اللغات). || آلودن پلیدی. خلیل گوید لطخ اعم است از طلخ. (منتهی الارب).
کلمات همقافیه با «طلخ»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «لخ» برای سرودن شعر