معنی طلح

معنی طلح

7 بازدید
[ طَ ] (ع اِ) یکی از بزرگترین درختان نوع عضاه. ام غیلان . (مهذب الاسماء). رجوع به ام غیلان شود. درخت خارآورد و گویند درخت ام غیلان. (مهذب الاسماء). مغیلان. خار مغیلان. درختی بزرگ و خاردار در ریگستان. (منتخب اللغات). سمر. سمرة. (منتهی الارب). قال بشربن ابی حازم : للّه دَرُّ بنی حداء من نفر و کل جارٍ علی جیرانه کلب اذا عدوا و عصی الطلح ارجلهم کما تنصب وسط البیعة الصلب. (و انما یعنی انهم کانوا عرجاً فارجلهم کعصی الطلح و عصی الطلح معوجة). (البیان والتبیین ج ۳ ص ۵۳). العلفة؛ ثمرةالطلح. (البیان والتبیین ج ۲ ص ۱۲۷). || اقاقیا. || درخت کیله. (منتخب اللغات). درخت موز که به هندی کیله گویند. (غیاث). موز. (منتهی الارب) (مهذب الاسماء) (دهار) (مجمل). طلح منضود. موز. || شکوفهٔ خرما که از غنچه پدید آید. کارد. (مهذب الاسماء). شکوفهٔ خرما. (منتخب اللغات). شکوفهٔ نخستین خرمابن. طلع. (منتهی الارب). کویلة. چگرد. رجوع به چگرد شود. || آب تیرهٔ باقی ماندهٔ در تک حوض. (منتهی الارب). || (ص) مرد گرسنه. (منتهی الارب). خالی شکم از طعام. (منتخب اللغات).
[ طَ ] (ع مص) مانده شدن. (زوزنی) (تاج المصادر). طلاحة. مانده گردیدن شتر و منه حدیث اسلام عمر: فمابرح یقاتلهم حتی طلح؛ ای اعیا. (منتهی الارب). مانده کردن ستور و مانده شدن وی. (تاج المصادر). طلح زید بعیره؛ مانده گردانید شتر را (لازم است و متعدی). (منتهی الارب). || لاغر کردن ستور. (زوزنی). || خالی شکم گردیدن از خوردنی. (منتهی الارب).
[ طُ لَ ] (ع اِ) جِ طلحة. (دهار).
[ طُلْ لَ ] (ع ص، اِ) جِ طالح. (منتهی الارب). بدکرداران. رجوع به طالح شود.
[ طَ لَ ] (ع اِ) نعمت. (منتهی الارب): کم رأینا من اناس هلکوا و رأینا المرء عَمْراً بطلح. ابن السکیت گوید: طلح در این شعر اعشی اسم موضعی است، اما دیگران گویند که اعشی در موضعی بنام ذوطلح به خدمت عمرو رسید و در شعر خویش از ذوطلح تیمناً به طلح بمعنی نعمت اکتفا کرد. (معجم البلدان). رجوع به مادهٔ بعد شود. || (اِمص) تازگی. || نازکی. || درد شکم ستور از خوردن طلح. (منتهی الارب).
[ طَ لَ ] (اِخ) نام موضعی است. اعشی گوید: کم رأینا من اناس هلکوا و رأینا المرء عَمْراً بطلح.(معجم البلدان). و گویند «ذوطلح» نام موضعی است که اعشی آنجا به خدمت عمرو رسید و شعری در مدح وی سرود که بیت فوق از آنجمله است و برخی معتقدند که اعشی در این شعر خویش از ذوطلح تیمناً به طلح بمعنی نعمت اکتفا کرده است. ابودواد الایادی گوید: تعرف الدار و رسماً قد مصح و مغانی الحی فی نعف طلح. || و گویند «ذوطلح» موضعی است که حطیئه در شعر خویش ذکر وی آرد بدینگونه : ماذا تقول لافراخ بذی طلح حمرالحواصل لا ماء و لا شجر... و نیز گفته اند «ذوطلح» موضعی است پائین طائف ازآنِ بنی محرز و همان است که حطیئه ذکر وی آرد و هم گفته اند طلح موضعی است دیگر به بلاد بنی یربوع. و نیز گفته شده است که «ذوطلح» موضع دیگری است. (معجم البلدان).

کلمات هم‌قافیه با «طلح»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «لح» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید