معنی طل
7 بازدید
[ طُل ل ] (ع اِ) گردن. || یک خوردنی از شیر. (منتهی الارب). ج، طلل. || شیر. (منتخب اللغات). شیر. و منه یقال: ما بالناقة طل؛ ای ما بها لبنٌ. (مهذب الاسماء). || کمی شیر ناقه. (منتهی الارب). || خون. (منتهی الارب) (منتخب اللغات). || پیه. (منتهی الارب).[ طَل ل ] (ع اِ) باران ریزه. (منتهی الارب) (منتخب اللغات). سبکترین و ضعیفترین باران. نم. (منتهی الارب). شب نم. (منتخب اللغات). فوق نم و کم از باران. (منتهی الارب). مطر ضعیف. باران ضعیف. (منتخب اللغات). باران نرم. (مهذب الاسماء). نرم باران. باران خردقطره. اسم عربی شبنم است که به هندی اؤس گویند و آن رطوبتی است که از آسمان شبها خصوص آخر شب فرودآید و بر زمین و اشجار و غیره نشیند. (فهرست مخزن الادویه). تری. (منتخب اللغات). ج، طلال، طلل : روی سخا و فضل و سخندانی و شرف دایم ز تست تازه چو وَرد طری ز طل. سوزنی. چون روغن طلق است طل، بحر دمان زیبق عمل خورشید در تصعید و حل، آتش در اعضا داشته. خاقانی. || آنچه بر درخت و گیاه نشیند مانند شیرخشت و بیدخشت و ترنجبین. مَنّ. خشت : شیرخشت؛ هو طلّ یقع من السماء ببلاد العجم علی شجرالخلاف. (ابن البیطار). || چیز نیکو و خوش و خوش نما و معجب از شب و مو و آب و جز آن. (منتهی الارب). چیزی خوب و شگفت آرنده از شب و آب و شعر و غیر آن. || شیر. (منتهی الارب). شیر درنده . (منتخب اللغات). || مرد سالخورده. (منتهی الارب). مرد کلان سال. (منتخب اللغات). || حیه. (منتخب اللغات). مار. (منتهی الارب).[ طَل ل ] (ع مص) دیرداشت وام. امروز و فردا کردن غریم خود را. (منتهی الارب). || کمی شیر ناقة. (منتهی الارب). کم شدن شیر ناقه. (منتخب اللغات). || سخت راندن شتران را. (منتهی الارب). || تر شدن زمین از شبنم. تر کردن شبنم زمین را. (منتخب اللغات). باران رسیده شدن زمین. || رایگان شدن خون مقتول یا خون قصاص ناگرفته. (منتهی الارب). قصاص ناگرفتن خون را. (منتهی الارب). باطل شدن خون. (تاج المصادر). باطل و هدر کردن خون. (منتخب اللغات). باطل کردن خون. (تاج المصادر). || کم کردن حق کسی را و ناچیز گردانیدن. || اندودن. || بازداشتن کسی را. (منتهی الارب).[ طِل ل ] (ع اِ) حیه. (منتخب اللغات). مار. (منتهی الارب) (فهرست مخزن الادویه).[ طَل ل ] (اِخ) دیهی است از دیههای غزه به فلسطین. (معجم البلدان).
کلمات همقافیه با «طل»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «طل» برای سرودن شعر