معنی طفیل
21 بازدید
[ طَ ] (ع اِ) آب مکدر باقی ماندهٔ در حوض. (منتهی الارب). آب تیره و دُرد که در حوض بماند. (منتخب اللغات).[ طِفْ یَ ] (ع اِ) نوزاده. || (اِخ) نام مردی است. (منتهی الارب).[ طُ فَ ] (ع اِ مصغر) مصغر طِفل. رجوع به طِفل شود.[ طُ فَ / فِ ] (از ع، ص، اِ) شاید مخفف طفیلی باشد. رجوع به طفیلی شود که نام شخصی است از بنی امیه که در حالت عسرت و تنگدستی به شادیهای مردم بی طلب رفتی و او را طفیل العرایس گفتندی. فارسیان این لفظ را به دو معنی استعمال کنند، یکی مهمان ناخوانده و دوم همراه کسی رفتن بی طلب و ضیافت و بدین معنی به صلهٔ «با» و «از» هر دو استعمال کنند... و گاهی بمعنی مولدین یاء در آخر زائد کرده طفیلی گویند و گاهی لفظ طفیل در محاورهٔ فارسیان مجازاً، بمعنی وسیله و ذریعه آید و گاهی یاء طفیلی مصدری باشد بمعنی طفیل شدن. (آنندراج): دیده ام خلوت سرای دوست در مهمان سرا تن طفیل و شاهد دل میهمان آورده ام. خاقانی. کعبهٔ سنگین مثال کعبهٔ جان کرده اند خاصگان این را طفیل دیدن آن دیده اند. خاقانی. سرخیل توئی و جمله خیلند مقصود توئی همه طفیلند.نظامی. خود جهان آن یک کس است و باقیان جمله اتباع و طفیلند ای فلان.مولوی. که باشند مشتی گدایان خیل به مهمان دارالسلامت طفیل.سعدی. طفیل هستی عشقند آدمی و پری ارادتی بنما تا سعادتی ببری.حافظ.[ طَ ] (اِخ) طفیل و شامة دو کوهند به ده فرسنگی مکه. عرام گوید طفیل کوهک بسیار سیاهی است در میان پشته ای از ریگ متصل به هرشی. اصمعی در کتاب الجزیرة و رخمة گوید: آبی است خاصة مر بنی دئل را در کوهکی بنام طفیل و شامة کوهک دیگری است نزدیک آن. (از معجم البلدان).[ طُ فَ ] (اِخ) رودباری است میان تهامة و یمن. (معجم البلدان).[ طُ فَ ] (اِخ) قلعتی است به وادی موسی نزدیک بیت المقدس. (معجم البلدان).[ طُ فَ ] (اِخ) ابن ابی بن کعب انصاری. صحابی است.[ طُ فَ ] (اِخ) ابن حارث بن عبدالمطلب بن هاشم صحابی قرشی. شوی نخستین زینب بنت خزیمه است و زینب را پس از درگذشتن طفیل بقولی برادر او عبیده و بقولی عبدبن جحش بخواست و پس از وفات زوج ثانی در رمضان سال سوم هجرت وی به عقد رسول اکرم درآمد. طفیل غزوهٔ بدر و احد و دیگر مشاهد را درک کرد و خود از شجعان و شرفاء عرب بود (۳۸ قبل از هجرت -۳۲ هـ . ق.). (حبیب السیر ج ۱ ص ۱۴۷) (الاعلام زرکلی ج ۲ ص ۴۴۸).[ طُ فَ ] (اِخ) ابن زلال کوفی. از اولاد عبداللََّه بن غطفان بن سعد است و او را طفیل الاعراس و طفیل العرائس خواندندی بدانجهت که در طعام ولیمه ناخوانده آمدی. طفیلی ناخوانده به مهمانی آینده منسوب به وی است. نسب ذلک الفعل الی اول من فعله. (منتهی الارب). رجوع به طفیلی و طفیل العرائس شود.[ طُ فَ ] (اِخ) ابن عامربن واثلة الکنانی. یکی از شجعان و از سرشناسان قوم خود بود. وی با پدر خویش و ابن الاشعث در شورش بر حجاج دست داشت و در واقعهٔ یوم الزاویة کشته شد (۸۲ هـ . ق.) و پدر وی او را به قصیدتی رثاء گفت که مطلعش این است : خلی طفیل علی الهم فانشعبا. (الاعلام زرکلی ج ۲ ص ۴۴۸).[ طُ فَ ] (اِخ) ابن عمروبن طریف بن العاص الدوسی الازدی، ملقب به ذوالنور. صحابی و از اشرف عرب به جاهلیت و اسلام و مردی شاعر و غنی و مهماندار و مطاع قوم بود و به یمامة کشته شد (۱۱ هـ . ق.). (الاعلام زرکلی ج ۲ ص ۴۴۸) (حبیب السیر ج ۱ ص ۱۵۶) (منتهی الارب).[ طُ فَ ] (اِخ) ابن عوف غنوی، ملقب به مجبر. از شعرای جاهلیت. اصمعی گوید: وی در وصف خیل قوی باشد. مرزبانی در الموشح گوید: خبر داد ما را محمدبن الحسن بن درید و گفت آگاه ساخت ما را ابوحاتم و گفت حدیث کرد مرا اصمعی و گفت: طفیل الغنوی در برخی از اشعار اشعر از امرؤالقیس است. و نیز گوید اصمعی گفت نابغه و زهیر و اوس نیکو وصف خیل نکردندی. طفیل غنوی لغت به نهایت رسانیده است و نیز مرزبانی گوید: خبر داد ما را ابن درید و گفت ابوحاتم ما را آگاه گردانید و گفت حدیث کرد مرا اصمعی و گفت: طفیل غنوی از زهیر به شعراء اولین اشبه بود. او راست: ظعائن ابرقن الخریف وشمنه و خفن الهمام ان تقاد قنابله. و همو راست: هجان البیاض اشربت لون صفرة (عقیلة جوٍّ عازب لم یحلل). ان النساء متی یُنهین عن خُلق فانّه واقعٌ لابُدّ مفعول. قال طفیل یذکر الموت: مضوا سلفاً قصدالسبیل علیهم و صرف المنایا بالرجال تقلب. و نیز او راست: انّ النساء کاشجار نبتن معاً منها المرار و بعض المرّ مأکول. (الموشح ص ۳۴، ۴۱، ۴۷، ۱۹۶) (الجواهر ص ۱۱۸) (عقدالفرید ج ۷ ص ۱۴۰) (عیون الاخبار ج ۳ ص ۶۷ و ج ۴ ص ۱۱۳).[ طُ فَ ] (اِخ) ابن مالک بن جعفربن کلاب بن ربیعةبن عامربن صعصعة. فارس قُرزُل. از مردان عرب و اسیرکنندهٔ معبدبن زرارة سید مضر در یوم رحرحان. او راست: قضینا الحزن من عَبسٍ و کانت مَنیةُ مَعبدٍ فینا هُزالا. رجوع به عقدالفرید ج ۶ ص ۸، ۹ و ج ۳ ص ۳۰۳ شود.
کلمات همقافیه با «طفیل»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «یل» برای سرودن شعر