معنی طرماح

معنی طرماح

6 بازدید
[ طِ رِمْ ما ] (ع ص) مرد بزرگ نسب مشهور. || مرد بلندنظر. || مرد پیش بین در امور. (منتهی الارب) (آنندراج).
[ طِ رِمْ ما ] (اِخ) ابن الجهم. شاعری است. (منتهی الارب). و فی نسخة: ابوالجهم. (تاج العروس).
[ طِ رِمْ ما ] (اِخ) ابن الحکیم. شاعری است. (منتهی الارب). المکنی بأبی ضَبّة و یقال اسمه حکم بن الحکیم، وُلد بالشام و انتقل الی الکوفة. قال الجاحظ: کان یؤدّب الاطفال، فیخرجون من عنده کأنما جالسوا العلماء. (تاج العروس). او را دیوانی است که ابوسعید سکری و طوسی و جماعتی دیگر آن را گرد آورده اند. (فهرست ابن الندیم). وفاتش به روزگار یزیدبن عبدالملک اموی بوده است. (کشف الظنون). ابن قتیبه در کتاب خویش نسب وی را بدین سیاق آورده که هو ابن حکیم من طی و یکنی ابانفر و کان جده قیس بن جحدر، اَسرَه بعض ملوک بنی جفته، فدخل علیه حاتم الطائی فاستوهبه و قال: فککت عدیّاً کلها من اسارها فافضل و شفعنی بقیس بن جحدر ابوه ابی و الاُم من اُمهاتنا فانعم فدتک الیوم نفسی و معشری. (الشعر و الشعراء ص ۲۲۸). ابن عبدربه گوید: بنی نماره [ یکی از بطون لخم ] از رهط طرماح بوده اند. و برخی گفته اند طرماح خود از قبیلهٔ طی بوده است. (عقدالفرید ج ۳ ص ۳۵۱). نکوهیده تر هجوی که از عرب شنیده شده، ابیات ذیل است که طرماح گوید: تمیم بطرق اللؤم اهدی من القطا ولو سلکت سُبل المکارم ضلت ولو ان برغوثاً علی ظهر قملة رأتها تمیم یوم زحف لولت ولو ان عصفوراً یمد جناحه لقامت تمیم تحته و استظلت ولو جمعت یوماً تمیم جموعها علی ذرة معقولة لاستقلت. (عقدالفرید ج ۱ ص ۱۱۳ و ۲۹۰ و ج ۶ ص ۱۵۱). مرزبانی در کتاب الموشح از ابوعمروبن العلاء روایت میکند که گفت: طرماح را به سواد کوفه دیدم که کلماتی نبطی می آموخت و آنها را در شعر خود می آورد، پرسیدم چه میکنی و از این عمل چه منظور داری؟ گفت: الفاظ نبطی را اصلاح میکنم و در شعر خود می آورم. و نیز مرزبانی به اسناد خود از شعبةبن الحجاج روایت کرده که او گفته است از طرماح پرسیدم نشأتت از کجاست؟ گفت: به سواد کوفه. و اصمعی بر صحت این گفتار مصراع ذیل را از سخن طرماح گواه آورده است: «طال فی شط نهروان اغتماضی». و نیز مرزبانی به اسناد خود از اصمعی روایت کند که اصمعی گفته است کمیت بن زید و طرماح هیچیک در شعر و لغت حجت نیستند، چه هر دو مولد میباشند و هم از اصمعی آورده که گفته است کُمیت با آنکه علم نحو آموخته بود در شعر حجت نیست و همچنین طرماح، چه هر لفظی را که این دو تن می شنیدند هرچند هم فهم معنی آن لفظ نمیکردند از ایراد آن الفاظ در اشعار خود دریغ نداشتند، چنانکه رؤبةبن العجاج میگفت: کمیت و طرماح معانی لغات غریبهٔ اشعار خویش را از من میپرسیدند. بر این شعر طرماح که در صفت ناقه ای سروده اساتید فن اعتراض کرده اند، میگوید: تمسح الارض بمعنونس مثل مئلاة النیاح القیام. مُعنونس دُمِ دراز است، و مئلاة، مفرد مآلی است که عبارت است از ژنده ای چند که زنان هنگام برخاستن برای نوحه گری در دست گیرند، خواسته است بگوید که ماده شتر دمش به زمین میرسید و تشبیهی سخت ناپسند آورده است. (الموشح ص ۱۰۸ و ۱۰۹). زرکلی در الاعلام آورده که وفات وی در حدود سال ۸۰ هـ . ق. بوده. شاعری است اسلامی و فحل. در شام نشو و نما یافت و بعد به کوفه شد و در آنجا رحل اقامت افکند. پیرو کیش شراة از مذهب ازارقه بود، با خالدبن عبداللََّه القسری پیوستگی یافت، خالد بدو اکرام و اشعار وی را تحسین میکرد. طرماح شاعری هجوسرا و با کمیت همعصر و دوست بود و کمتر اتفاق می افتاد که بین آنان جدائی افتد. جاحظ گفته است وی مرد قحطانی متعصبی بوده است. وی را دیوانی است خُرد که چاپ شده است. (الاعلام ج ۲ ص ۴۴۷). و رجوع به الجماهر ص ۱۸۳ و عقدالفرید ج ۳ ص ۱۹۹، ۳۵۱ و ج ۶ ص ۱۵۲ و عیون الاخبار ج ۲ ص ۱۸۲، ۱۹۵، ۳۰۷ و ج ۳ ص ۹۳، ۱۵۰ و المعرب جوالیقی ص ۷۳، ۹۱، ۱۹۳، ۲۵۵، ۲۷۴، ۳۳۸، ۳۹۳ و الموشح ص ۱۳۲، ۱۹۱، ۱۹۲، ۲۳۶، ۲۴۴، ۳۲۲ و المرصع ص ۸۲ و ضحی الاسلام ج ۳ ص ۳۴۵ و الاعلام زرکلی ج ۲ ص ۴۴۷ و شدالازار ص ۴۱۵ شود.

کلمات هم‌قافیه با «طرماح»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «اح» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید