معنی طرفدار
8 بازدید
[ طَ رَ ] (نف مرکب، اِ مرکب) کنایه از پادشاهان است. (برهان). پادشاه عظیم الشأن. (غیاث اللغات) (آنندراج). و طرفدار عالم چهار بودند: اول کیومرث، دوم کیقباد، سوم کیکاوس، چهارم کیخسرو. (آنندراج). || حاکم. (آنندراج). حکام. (برهان). حاکم سرحدنشین. (غیاث اللغات). سرحدنشین. (برهان) (آنندراج): طرفداران ز سقسین تا سمرقند به نوبتگاه درگاهش کمربند.نظامی. طرفدار مغرب به مردانگی قدرخان مشرق به فرزانگی.نظامی. طرفها به شاهان گرفتار کن به هر سو یکی را طرفدار کن.نظامی. خرامان شده خسرو خسروان طرفدار چین در رکابش روان.نظامی. طرفدار چون شد به فرمان تو طرف بر طرف هست ملک آن تو.نظامی. || جاگیردار. زمین دار. (برهان) (آنندراج) (غیاث اللغات): صفدر و بر ستاره صفدارت باج شاهان خورد طرفدارت.طالب آملی. || جانب دار. آنکه جانب کسی نگه دارد. حامی : مانند یک نفر طرفدار و خبرهٔ صنعت شناس به او نگاه کرد. (سایه روشن صادق هدایت ص ۱۶).
کلمات همقافیه با «طرفدار»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ار» برای سرودن شعر