معنی طرش
9 بازدید
[ طَ رَ ] (ع مص) کر شدن. || (اِمص) کری. || یا اندک کری. لغت مولد است. (منتهی الارب) (آنندراج). جوالیقی آرد: طرش عربی محض نیست بلکه از سخنان مولدان است و آن به منزلهٔ کری باشد... و بقول حربی طرش کمتر از کری یعنی سنگینی گوش باشد و گوید گمان میکنم این کلمه فارسی است. رجوع به المعرب ص ۲۲۴ شود. نقصان سمع. و در کشاف اصطلاحات الفنون آمده است که طرش نقصان شنوائی است و گاه بر آفت گوش استعمال شود چنانچه در بحر الجواهر گفته است و در آقسرائی گوید: آفت سمع گاهی بسبب عدم تجویفی است که در داخل گوش وجود دارد و این تجویف مشتمل بر هوای راکدی است که بعلت تموج آن آواز شنیده میشود و آن را صمم نامند. و گاه آفت مزبور بسبب چیزی است که قوهٔ سامعه را باطل میکند در عین اینکه عضو سالم است و آن را وقر خوانند. و گاهی آفت سمع در نتیجهٔ چیزی است که مایهٔ نقصان آن میشود و آن را طرش گویند، مانند آنکه از نزدیک بشنوند و بر شنیدن آواز دور قادر نباشند. و گاه بر دو گونهٔ اخیر صمم اطلاق کنند. و گاهی هم طرش را در معنی مطلق آفت سمع بکار میبرند، خواه این آفت بسبب فساد آلت شنوائی باشد یا جز آن و خواه بطلان شنوائی باشد یا نقصان آن - انتهی. (از کشاف اصطلاحات الفنون). و رجوع به تذکرهٔ داود ضریر انطاکی ج ۲ ص ۱۵۵ شود. || (مص) قطره چکاندن. || کسی را لجن مال کردن. || دیواری را با گچ سفید کردن: رواق بالرخام مطروش (مفروش). || به بالا رفتن. || استفراغ کردن. از حلق برآوردن. || عجله کردن. شتاب کردن. || طرش الضبة؛ کشیدن چفت و کشو در. || بستن در: قفلت الباب و طرشت الضبة. طرش الباب امروز در مراکش معنی معکوس دارد یعنی شکستن در وقتی که کلید گم شده باشد. || گیج کردن. تصدیع دادن. || (اِ) بازیچه ای بشکل فرفره که با تسمه ای بدان میزنند تا بچرخد. (دزی ج ۲ ص ۳۵).[ طُ ] (ع ص، اِ) جِ اَطْرَش و طَرْشاء. جماعت کران. (منتهی الارب) (آنندراج).[ طُرْ رُ ] (اِخ) ناحیه ای است به اندلس و دارای قراء چندی است. (معجم البلدان ج ۶ ص ۴۱). و رجوع به الحلل السندسیة ج ۱ ص ۱۲۲ شود.
کلمات همقافیه با «طرش»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «رش» برای سرودن شعر