معنی طرایف
6 بازدید
[ طَ یِ ] (ع ص، اِ) جِ طریفة. چیزهای لطیف و خوش. طرائف. || مالهای نو و تازه. (غیاث اللغات). || میوه های نادر و غیر آن. (منتهی الارب). هر شی ء نادر: ببردند سیصد شتر سرخ موی طرایف بسی بود چینی بروی.فردوسی. طرایف که باشد به چین اندرون بیاراست از هر دری صد هیون.فردوسی. بر اثر ایشان هزار کنیزک ترک آمد و بدست هر یکی جامی زرین یا سیمین پر از مشک و کافور و عنبر و اصناف عطر و طرایف شهرها. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۴۲۴). چندان جامه و طرایف و زرینه و سیمینه و غلام و کنیزک و مشک و کافور... بود. بتعجب ماندند. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۴۱۹). بسیار زر و جواهر و طرایف آنجا بردند. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۴۰۲). و رسول را بازگردانیدند و طرایف انداختند که حد نبود. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۳۷۸). به بازارها درم و دینار و شکر و طرایف نثار کردند. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۳۷۵). مردم بلخ بسیار شادی کردند و بسیار درم و دینار و طرایف و هر چیزی برافشاندند. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۲۹۳). آخر پس از آمد و شدن بسیار بر آن قرار گرفت که آن خلعت که حسنک ستده بود و آن طرایف که نزد سلطان محمود فرستاده بودند، آن مصریان با رسول ببغداد فرستد تا بسوزند. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۱۷۹). به دشت شابهار آمد با تکلفی سخت عظیم از پیلان و جنیبتیان، چنانکه سی اسب با ساختهای مرصع بجواهر و پیروزه و پشم (کذا فی جمیع النسخ) و طرایف دیگر. (تاریخ بیهقی چ فیاض ص ۲۷۱). ز برگ و ز شمشیر و از درع نیز همیدون طرایف ز هر گونه چیز. اسدی (گرشاسب نامه). و قطران تبریزی در بیت زیر طرایف را جمع طرفه آورده است : دشت شد از باغ پرظرایف عمان باغ شد از ابر پرطرائف بغداد. رجوع به طرفهٔ بغداد در امثال و حکم دهخدا شود. با پیشکشی ز هر طرایف آورده ز روم و چین و طایف.نظامی گزید از غنیمت طرایف بسی کز آن سان نبیند طرایف کسی.نظامی.
کلمات همقافیه با «طرایف»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «یف» برای سرودن شعر