معنی طرازیدن

معنی طرازیدن

7 بازدید
[ طِ / طَ دَ ] (مص) آرایش دادن. پیرایش کردن. (آنندراج). آراستن. پیراستن. || راست کردن. ترتیب کردن. تنظیم کردن. ساختن : خود برآورد و باز ویران کرد خود طرازید و باز خود بفترد.خسروی. خان همی گفت همه روزه که سبحان اللََّه این چه مرد است که محمود فرستاد ایدر آب ترکستان این مرد بیکباره ببرد بطرازیدن جنگ و بفدا کردن زر.فرخی. کار هر کس بطرازی و بسازی چو نگار چه بکردار نکوی و چه بدان دو کف راد. فرخی. شاعران را ملکان خواسته آنگاه دهند که بدیشان بطرازند مدیحی چو درر.فرخی. اگر این شعر که گفتم چو گلابست بطبع اندر آن باریکی شعر طرازم چو شکر. فرخی. شعر در تهنیت شاهی من دانم گفت تو در آن شعر که فردا بطرازم بنگر.فرخی. بنده آمد که ترا مژده دهد از نوروز مژده بپذیر و بده خلعت و کارش بطراز. فرخی. رخ دولت بفروز آتش فتنه بنشان دل حکمت بزدای آلت ملکت بطراز. منوچهری. آن گردن مخروط هر آنگه که بیازند وز گوش و سر و تیر و کمانی بطرازند. منوچهری (دیوان چ ۵ ص ۱۷۵). بفرمود کاورشن و برزهم طرازند لشکر طلایه بهم. اسدی (گرشاسب نامه). عذر طرازی که میر توبه ام اشکست نیست دروغ ترا خدای خریدار راست نگردد دروغ و مکر بچاره معصیتت را بدین دروغ میاچار. ناصرخسرو. نماند کار دنیا جز ببازی بقائی نیستش هر چون طرازی.ناصرخسرو. از من نثار شکر و جواب مفصلت آنرا که از سؤال طرازد نثار من.ناصرخسرو. یکی دیبا طرازیدم نگاریده بحکمتها که هرگز نآمد و ناید چنین از روم دیبائی. ناصرخسرو. دانش آموز و سر از گرد جهالت بفشان راستی ورز و بکن طاعت و حیلت مطراز. ناصرخسرو. هم مقصر باشی ای دل گر بمدح مصطفی معنی از گوهر طرازی لفظ از شکر کنی. ناصرخسرو. تا کی بود این بنا طرازیدن چون خوابگه دوام نطرازی.ناصرخسرو. خوب دیبائی طرازیدم حکیمان را که او تا قیامت جز سعادت را نبیند کس روا. ناصرخسرو. چو روی دهرزی بازی طرازیدن همی بینی سزد گر زو بتابی روی و کار خویش بطرازی. ناصرخسرو (دیوان چ مینوی ص ۱۲۷). قصه ای را که نظم خواهد کرد برطرازد سخن بدین هنجار. مسعودسعد (دیوان ص ۲۶۱). چو آب و آتش باشد ز لشکر تو دو فوج دو صف طرازد بر مرغزار از آتش و آب. مسعودسعد. هر گونه چرا داستان طرازم کامروز بهر گونه داستانم.مسعودسعد. گه دست یازیدم همی زلفش طرازیدم همی گه نرد بازیدم همی یک بوسه بود و دو ندب. سنائی. آن کار را بطرازید. (چهارمقاله). ای در آبدار نهان کرده در شکر وی مشک تابدار طرازیده بر قمر. سیدحسن غزنوی. از بهر تو میطرازد ایام منجوق ز صبح و پرچم از شام.خاقانی. کار من آن به که این و آن نطرازند کآنکه مرا آفرید کارطراز است.خاقانی. از بس که بصنعتش طرازید نقاش طراز ساحری ساخت.خاقانی. گل که عیساش طرازد مرغ است نی که ادریس نشاند قلم است.خاقانی. || به کارگاه بافتن دیبا و امثال آن. - طرازیدن آب؛ طراز کردن آب. برابر کردن آن : طلب کردن جای و تدبیر مسکن طرازیدن آب و تقدیر بنیان. ناصرخسرو. || نیکو کردن. برازیدن. (حاشیهٔ فرهنگ اسدی نخجوانی). و رجوع به فرهنگ شعوری ج ۲ ص ۱۶۷ و کلمهٔ ترازیدن در همین لغت نامه شود.

کلمات هم‌قافیه با «طرازیدن»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «دن» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید