معنی طحل
9 بازدید
[ طَ حَ ] (ع مص) دردمند سپرز گردیدن. || کلان شدن سپرز، طُحل کذلک. || تباه شدن آب. بوی گرفتن از لای. || سپرزرنگ گردیدن. || بر سپرز کسی زدن. || پر کردن چیزی را. (منتهی الارب) (آنندراج).[ طَ ] (ع مص) بر سپرز کسی زدن. || پر کردن چیزی را. (منتهی الارب) (آنندراج).[ طُ حُ ] (ع اِ) جِ طِحال. رجوع به طحال شود.[ طَ حِ ] (ع ص) خشمناک. || پُر. || آب چغزلاوه برآورده. || سیاه. || رجُلٌ طحل؛ مرد کلان سپرز. مرد دردمندسپرز مطحول. || شرابٌ طَحِل؛ شراب نه تیره نه روشن. غُرابٌ طَحل؛ زاغ نه تیره نه روشن. (منتهی الارب) (آنندراج).[ ] (ع اِ) ابوعوف. ملخ نر. || اُم عوف؛ ملخ ماده. (المرصع).
کلمات همقافیه با «طحل»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «حل» برای سرودن شعر