معنی طبقة
6 بازدید
[ طَ بَ قَ ] (اِخ) زنی بود زیرک و دانا که به نکاح مردی دانا و هوشیار موسوم به شنّ آمد. و منه المثل: وافق شنٌ طبقة و قیل شن حیٌ من عبدالقیس، کانوا یکثرون الغارة علی الناس حتی اغاروا علی طبقة، هی ایضا قبیلة، فهزمتهم طبقة، فضربَ بهم المثل. و سئل الاصمعیُ عن هذا المثل، فقال: الشنُ وعاءٌ من ادم اتخذ له غطاء و هو الطبق، فوافقه، و الهاء علی هذا عائد علی الشن. و قیل هما قبیلتان اتفقتا علی امر، فقیل لهما ذلک، لان کلا منهما وافق نظیره و قیل طبقة قبیلة من ایاد کانت لاتطاق، فاوقعت بها شن، فانتصفت منها و اصابت فیها. (منتهی الارب).[ طَ بَ قَ ] (ع اِ) مؤنث طبق. (منتهی الارب). || پُشت. نسل . || اشکوب. (فرهنگستان). آرشیان مرتبه. مرتبت. || تاه. تُو. || هر درک از ادراک دوزخ. ج، طبقات. || گروه. یک جنس از مردم. (منتهی الارب). || صنف. رده : چنانکه پدر وی بر وی جاسوسان داشت پوشیده، وی نیز بر پدر داشت هم از این طبقه. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۱۱۶). تا هر طبقه به مقدار دانش خویش از آن بهره بردارند. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۹۴). من تاریخی میکنم پنجاه سال را که بر چندین هزار ورق می افتد، و در او اسامی بسیار مهتران و بزرگان است از هر طبقه. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۱۹۵). واجب دیدم، انشا کردن فصلی دیگر تا هر طبقه به مقدار دانش خویش از آن بهره بردارند. (تاریخ بیهقی). این طبقه [برمکیان ] وزیری کردند به روزگار هارون الرشید. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۱۷۶). از آن طبقه نیستیم که بمفاوضت ملوک مشرف توانیم شد. (کلیله و دمنه). ما از آن طبقه نیستیم که این درجات را موشح توانیم بود. (کلیله و دمنه). مختلف خوابهاست کاین طبقات زآن مقدس جناب دیدستند.خاقانی. - در طبقهٔ فلان؛ معاصر و هم زمان او. - طبقهٔ زمین؛ چینه. (فرهنگستان). || نوعی از وبای گاوی. تب برفکی حیوانات.[ طَ بَ قَ ] (اِخ) نام پدر قبیله ای از عرب. (منتهی الارب).[ طَ بِ قَ ] (ع ص) یدٌ طبقةٌ؛ دست به پهلو چسبیده و کوتاه درکشیده. (منتهی الارب).[ طِ قَ ] (ع اِ) ساعت از روز. || دام که بدان شکار کنند. (منتهی الارب). تَله. ج، طِبق.[ طَ قَ ] (ع اِ) بالفتح و سکون الموحدة، لغة لقوم متشابهون، و فی اصطلاح المحدثین، عبارةٌ عن جماعة اشترکوا فی السن و لقاء المشایخ و الاخذ عنهم. فاما ان یکون شیوخ هذا الراوی شیوخ ذلک، او یماثل او یقارن شیوخ هذا، شیوخ ذلک، و بهما اکتفوا بالتشابه فی الاخذ، و قد یکون الشخص الواحد من طبقتین باعتبارین بان یکون الراوی من طبقة لمشابهته بتلک الطبقة من وجه، و من طبقة اخری لمشابهته بها من وجهٍ آخر، کانس بن مالک، فانه من حیث ثبوت صحبته للنبیّ صلی اللََّه علیه و آله و سلم، یُعدّ من طبقة العشرة المبشرة لهم بالجنة مثلاً، و من حیث صغرالسن یعدُ من طبقة من بعدهم. فمن نظر الی الصحابة باعتبار الصحبة جعل الجمیع طبقة واحدة، کما صنع ابن حَبان و غیره، و من نظر الیهم باعتبار قدر زائد، کالسبق الی الاسلام، و شهود المشاهد الفاضلة، جعلهم طبقات، و الی ذلک مال صاحب الطبقات: ابوعبداللََّه و محمدبن سعد البغدادی، و کذلک من جاء بعد الصحابة، و هم التابعون، من نظر الیهم باعتبار الاخذ من الصحابة فقط، جعل الجمیع طبقة واحدة، کما صنع ابن حبان ایضاً. و من نظر الیهم باعتبار اللقاء، قسمهم، کما فعل محمدبن سعد. و لکل وجهٌ. و معرفةالطبقات من المهمات، و فائدتها الامن مِن تداخل المشتبهین و امکان الاطلاع علی تبیین التدلیس و الوقوف علی حقیقة المراد من الغفلة. کذا فی شرح النخبة و شرحه -انتهی. (کشاف اصطلاحات الفنون). (اصطلاح علم درایهٔ حدیث) طبقه عبارت از جماعتی که در سن و سال و ملاقات مشایخ با یکدیگر متفق باشند.
کلمات همقافیه با «طبقة»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «قة» برای سرودن شعر