معنی طباق

معنی طباق

5 بازدید
[ طِ ] (ع اِ) جِ طبقة. رجوع به طبقة شود.
[ طِ ] (ع اِ) موافق. برابر. و منه: والسموات طباقٌ، جهت مطابقه بعض مر بعض را. یا آنکه بعض آن بالای بعض است. (منتهی الارب). قوله تعالی : {/Bاَلَّذِی خَلَقَ سَبْعَ سَمََاوََاتٍ طِبََاقاً؛۱-۵۶۷:۳/} آن خدائی که بیافرید هفت آسمان را طبق بر بالا نهاد. یقال: اطبقت الشی ء؛ اذا جعلت بعضه فوق بعض. (تفسیر ابوالفتوح رازی).و {/Bأَ لَمْ تَرَوْا کَیْفَ خَلَقَ اَللََّهُ سَبْعَ سَمََاوََاتٍ طِبََاقاً؛۱-۹۷۱:۱۵/} گفت نمی بینید، یعنی نمیدانید که خدای تعالی این هفت آسمان مطبق چگونه آفرید. (تفسیر ابوالفتوح رازی). زیر یکدیگر، طبقاتی که بعضی بر بعضی باشند. (غیاث اللغات). هر چیز که آنرا بترتیب به روی هم چیده باشند. (برهان). || (مص) موافق کردن دو چیز را با هم. (غیاث اللغات). تساوی. توافق. برابری. || طباق الارض؛ هرچه بالای زمین است. (منتهی الارب). || زمین بلند. (برهان). || و قولها: زوجی عیایا طباقا؛ ای المطبق علیه حُمقاً. و قیل من یعجز عن الکلام فتنطبق شفتاه. (منتهی الارب) (آنندراج). || هفت آسمان : مصطفی بین چونکه صبرش شد براق برکشانیدش ببالای طباق.مولوی. || (اِمص) (اصطلاح بدیع) یکی از صنایع معنوی است که آنرا تضاد و مطابقه و تکافؤ نیز گویند و آن جمع بین ضدین یا اضداد است. رجوع به تضاد شود. صنعت طباق موافق کردن چند چیز که ضد همدیگر باشند یعنی در پی یکدیگر آوردن آنها. (غیاث اللغات) (آنندراج). عند اهل البدیع من المحسنات المعنویة و یُسمی ایضاً بالمطابقة و التطبیق و التضاد و التکافؤ و هو الجمع بین المتضادین و لیس المراد بالمتضادین الامرین الوجودیین المتواردین علی محلٍ واحدٍ بینهما غایةالخلاف کالسواد و البیاض بل اعم من ذلک و هو ما یکون بینهما تقابل و تنافر فی الجملة و فی بعض الاحوال سواء کان التقابل حقیقیاً او اعتباریاً و سواء کان تقابل التضاد او تقابل الایجاب و السلب او تقابل العدم و الملکة او تقابل التضایُف او ما یشبه شیئاً من ذلک کذا فی المطول و قیل المطابقة و یُسمی بالطباق ایضاً و هی ان یجمع بین الشیئین المتوافقین و بین ضدیهما ثُم اذا شرطت المتوافقین بشرط اوجب اَن تشترط ضدیهما بضد ذلک الشرط. کقوله تعالی: {/Bفَأَمََّا مَنْ أَعْطی ََ وَ اِتَّقی ََ `وَ صَدَّقَ بِالْحُسْنی ََ `فَسَنُیَسِّرُهُ لِلْیُسْری ََ `وَ أَمََّا مَنْ بَخِلَ وَ اِسْتَغْنی ََ `وَ کَذَّبَ بِالْحُسْنی ََ `فَسَنُیَسِّرُهُ لِلْعُسْری ََ . ۱-۲۱۹۲:۵-۱۰/}(قرآن ۹۲/۵-۱۰). فالاعطاء و الاتقاء و التصدیق ضد البخل و الاستغناء و التکذیب و المجموع الاول شرطٌ للیسری و المجموع الثانی شرطٌ للعسری. (کذا فی الجرجانی). و التقیید بالمتضادین باعتبار الاخذ بالاقل لا للاحتراز عن الاکثر. فانه جار فیما فوق المتضادین ایضاً و انما قال فی بعض الاحوال لیشتمل طباق السلب. کما فی قوله تعالی: {/Bلََکِنَ أَکْثَرَ اَلنََّاسِ لاََ یَعْلَمُونَ . ۳۵-۳۹۷:۱۸۷/}(قرآن ۳۴/۲۸). فان بینهما و ان لم یکن التقابل موجوداً بناء علی تعلق العلم بشی ء و عدم العلم بشی ء آخر. الا ان التقابل بینهما فی الحالة التی علق کل واحد منهما بشی ء واحد و نظر الی مجرّد مفهومیهما مع قطع النظر عما یتعلقانه، کذا فی بعض الحواشی. فالطباق ضربان؛ طباق الایجاب سواء کان الجمع فیه بلفظین من نوع اسمین نحو: {/Bوَ تَحْسَبُهُمْ أَیْقََاظاً وَ هُمْ رُقُودٌ ۱-۶۱۸:۱۸/}(قرآن ۱۸/۱۸). او فعلین نحو: {/Bیُحْیِی وَ یُمِیتُ ۱۹-۲۱۲:۲۵۸/} او حرفین نحو: {/Bلَهََا مََا کَسَبَتْ وَ عَلَیْهََا مَا اِکْتَسَبَتْ.۷-۱۳۲:۲۸۶/} (قرآن ۲/۲۸۶). فان فی اللام معنی الانتفاع و فی علی معنی التضرر. او کان من نوعین و هذا ثلاثة اقسام اسم مع فعل او حرف او فعل مع حرف لکن الموجود هو الاول فقط نحو: {/Bأَ وَ مَنْ کََانَ مَیْتاً فَأَحْیَیْنََاهُ . ۱-۶۶:۱۲۲/}(قرآن ۶/۱۲۲). فان الموت و الاحیاء مما یتقابلان فی الجمله و طباق السلب و هو ان یجمع بین فعلی مصدر واحد احدهما مثبت و الآخر منفی او احدهما امر و الآخر نهی، نحو: {/Bوَ لََکِنَّ أَکْثَرَ اَلنََّاسِ لاََ یَعْلَمُونَ.۹-۱۴۴۰:۵۷/} (قرآن ۴۰/۵۷). {/Bیَعْلَمُونَ ظََاهِراً مِنَ اَلْحَیََاةِ اَلدُّنْیََا ۱-۵۳۰:۷/}{/Bفَلاََ تَخْشَوُا اَلنََّاسَ وَ اِخْشَوْنِ . ۲۸-۳۲۵:۴۴/}(قرآن ۵/۴۴). و من الطباق باسماء البعض تدبیجاً و قد مر و منه ما یخص باسم المقابلة کما یجی ء و یلحق بالطباق شیئان احدهما الجمع بین المعنیین یتعلق احد هما بما یقابل الآخر نوع تعلق مثل السببیة و اللزوم نحو: {/Bأَشِدََّاءُ عَلَی اَلْکُفََّارِ رُحَمََاءُ بَیْنَهُمْ . ۷-۱۱۴۸:۲۹/}(قرآن ۴۸/۲۹). فان الرحمة و ان لم یکن مقابلا للشدة لکنها مسببة للین الذی هو ضدالشدة و نحو قوله تعالی: {/Bأُغْرِقُوا فَأُدْخِلُوا نََاراً. ۳-۵۷۱:۲۵/}(قرآن ۷۱/۲۵). لان ادخال النار یستلزم الاحراق المضاد للاغراق و ثانیهما ما یسمی ایهام التضاد کما مر کذا فی المطول قیل لا وجه لالحاق النوع الاول بالطباق لانه داخل فی تعریفه، لان منافی اللازم، منافٍ للملزوم فبین المذکورین تنافٍ فی الجملة فیکون طباقاً لا ملحقاً به -انتهی. و یؤید هذا جعله صاحب الاتقان من الطباق و تسمیته بالطباق الخفی. قال: المطابقه و یسمی الطباق الجمع بین التضادین فی الجملة و هو قسمان حقیقی و مجازی و الثانی یسمی التکافو و کل منهما اما لفظی او معنوی و اما طباق ایجاب او سلب، فمن امثلة ذلک:{/B فَلْیَضْحَکُوا قَلِیلاً وَ لْیَبْکُوا کَثِیراً. ۱-۵۹:۸۲/}(قرآن ۹/۸۲). {/Bوَ أَنَّهُ هُوَ أَضْحَکَ وَ أَبْکی ََ ۱-۶۵۳:۴۳/}(قرآن ۵۳/۴۳). {/Bوَ تَحْسَبُهُمْ أَیْقََاظاً وَ هُمْ رُقُودٌ ۱-۶۱۸:۱۸/}(قرآن ۱۸/۱۸). و من امثلةالمجازی: {/Bأَ وَ مَنْ کََانَ مَیْتاً فَأَحْیَیْنََاهُ ۱-۶۶:۱۲۲/}(قرآن ۶/۱۲۶)؛ ای ضالا فهدیناه و من امثلة طباق السلب: {/Bتَعْلَمُ مََا فِی نَفْسِی وَ لاََ أَعْلَمُ مََا فِی نَفْسِکَ . ۳۶-۴۵۵:۱۱۶/}(قرآن ۷/۱۸۸). و من امثلة المعنوی: {/Bإِنْ أَنْتُمْ إِلاََّ تَکْذِبُونَ . ۱۳-۱۶۳۶:۱۵/}(قرآن ۳۶/۱۵). {/Bقََالُوا رَبُّنََا یَعْلَمُ إِنََّا إِلَیْکُمْ لَمُرْسَلُونَ . ۱-۶۳۶:۱۶/}(قرآن ۳۶/۱۶). معناه: ربنا یعلم انا لصادقون : {/Bاَلَّذِی جَعَلَ لَکُمُ اَلْأَرْضَ فِرََاشاً وَ اَلسَّمََاءَ بِنََاءً. ۱-۸۲:۲۲/}(قرآن ۲/۲۲). قال ابوعلی الفارسی لما کان البناء رفعاً للمبنی، قو بل بالفراش الذی هو خلاف البناء و منه نوع یسمی بالطباق الخفی کقوله تعالی: {/Bمِمََّا خَطِیئََاتِهِمْ أُغْرِقُوا فَأُدْخِلُوا نََاراً. ۱-۵۷۱:۲۵/}(قرآن ۷۱/۲۵). لان الغرق من صفات الماء فکأنّه جمع بین الماء و النار. قال ابن المعتز من املح الطباق و اخفاه. قوله تعالی: {/Bوَ لَکُمْ فِی اَلْقِصََاصِ حَیََاةٌ.۱-۵۲:۱۷۹/} (قرآن ۲/۱۷۹). لان معنی القصاص القتل فصار القتل سبب الحیوة و منه نوع یسمی ترصیع الکلام. و منه نوع یسمی المقابلة -انتهی. ما فی الاتقان. (کشاف اصطلاحات الفنون).
[ طُبْ با ] (ع اِ) درختی است که در کوههای مکه روید. نوشیدن و ضماد آن نافع است مر زهرها را و جهت خارش و گر و تبهای کهنه و مغص و یرقان و سده های جگر شدیدالاسخان است. (منتهی الارب) (آنندراج). غافث است و آن گلی باشد لاجوردی و درازشکل و از حوالی کوهستان شیراز آورند گرم و خشک است در اول و دوم. (برهان). درختی است که در کوهستان مکه میروید و نافع سموم است و امراض دیگر. || سپرم بیابانی. (مهذب الاسماء). طباق: یسمی شجرالبراغیث. یطول نحو قامة مزغب، یدبق بالید، و له زهر الی الصفرة و یدرک بالجوزاء و تبقی قوته زماناً و هو حار یابس فی آخرالثانیة اذا اقترش اورض طرد الهوام کلها خصوصاً البراغیث و طبیخه یحلل الاورام نطولاً و یجلوه و شرباً یفتح السدد و یزیل الیرقان و اوجاع القلب و المعدة. قیل و یفتت الحصی و یدر الطمث، و هو یصدع المحرور و یثقل الرأس و تصلحه الکزبرة و شربته ثلاثة. (تذکرهٔ داود ضریر انطاکی). نباتی است که در اندلس بجای غافث استعمال میکنند شجرهٔ او بقدر قامتی و برگش مثل برگ زیتون و درازتر از آن و زغب دارد با چسبندگی و با تلخی و تندی و بوی کریه دارد و او را طباق منتن نامند و قسم صغیر او بقدر شبری برگش زودشکن و گلش مایل بزردی و بی بوی و با اندک شیرینی در آخر دوم گرم و خشک و افتراش او گریزانندهٔ هوام و کیک و کبیرا و قوی تر از صغیر. و گل او مفتح و مقوی جگر و مدر حیض، و مخرج مشیمه و جنین و تریاق سموم و جهت درد جگر و مهیج و برگ و گل آن مسهل اخلاط سوخته و جهت مغص و یرقان سددی و صرع بلغمی و طبخ او جهت درد رحم، و ضمادش جهت درد سر و با روغن جهت کزاز و از تبها و جرب و حکه نافع و مصدع محرور و مصلحش گشنیز و شربتش تا دو درهم است. (تحفهٔ حکیم مؤمن). شجرةالبراغیث .

کلمات هم‌قافیه با «طباق»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «اق» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید