معنی طالح
9 بازدید
[ لِ ] (ع ص) ضد صالح. و فی الحدیث: لولا الصالحون لهلک الطالحون. ج، طُلَّح. (منتهی الارب). ج، طالحون و طالحین. مرد بدکردار. (غیاث اللغات). تبهکار. بدکار. فاسد. بدمرد. (زمخشری). || بی سامانکار. ج، طُلَحاء. (ربنجنی). مرد بیسامان. (مجمل اللغة) (تفلیسی) (دهار) (دستور اللغهٔ ادیب نطنزی): صحبت صالح ترا صالح کند صحبت طالح ترا طالح کند. مولوی. صالح و طالح بصورت مشتبه دیده بگشا بو که گردی منتبه.مولوی. دختری خواهم ز نسل صالحی نی ز نسل پادشاهی طالحی.مولوی. صالح و طالح متاع خویش فروشند تا که قبول افتد و چه در نظر آید؟حافظ. || شترمادهٔ مانده. (منتهی الارب).[ لِ ] (اِخ) نام پیشین ایستگاه شمارهٔ ۱۵ راه آهن شمال بوده است که فرهنگستان آن را به «تاله» تبدیل کرده است. (لغات فرهنگستان ۱۹، ۱۳۱۸ هـ . ش.).
کلمات همقافیه با «طالح»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «لح» برای سرودن شعر