معنی طالب

معنی طالب

7 بازدید
[ لِ ] (ع ص) جوینده. جویا. جویان. خواهنده. خواهان. خواستار. خواستگار. خواهشمند. طلبکار. (منتهی الارب). طلوب. مُلتمس. ج، طالبون، طالبین، طُلاّب، طلب، طلبه و طُلَّب : من طالب خنج و تو شب و روز اندر پی کشتنم چرائی.عنصری. طالب و صابر و بر سرّ دل امین. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۳۸۹). تو هم معشوق و هم عاشق تو هم مطلوب و هم طالب تو هم منظور و هم ناظر تو هم شاهی و هم دربان. ناصرخسرو. هنر جو ز آنکه در عقل او نکوتر که باشی در زمانه طالب زر.ناصرخسرو. و اول شرطی طالبان این کتاب را حسن قرائت است. (کلیله و دمنه). آن سه که طالبند (دنیاجویان) فراخی معیشت... (کلیله و دمنه). طالب آن است که از شیر نگرداند روی تا نباید که بشمشیر بگردد رایت.سعدی. عنفوان شبابم غالب شدی و هوی و هوس طالب. (گلستان). و در زبان فارسی با مصادر شدن و کردن فعل مرکب بسازد چنانکه گویند طالب شد یعنی خواهنده و خواستار شد. و طالب کردن، کسی را خواهان چیزی کردن و او را برانگیختن تا راغب چیزی شود: قاصدی بفرست کاخبارش کنند طالب این فضل و ایثارش کنند.مولوی. || ناشد. (المنجد). || طالب خیر و نیکوئی. مستمطر. || طالب معروف و احسان. عافی. (منتهی الارب).
[ لِ ] (اِخ) رودی است در جنوب خوزستان معروف به رود طالب.
[ لِ ] (اِخ) دهی است از دهستان چهاراویماق بخش قره آغاج شهرستان مراغه در ۵/۲۴هزارگزی جنوب قره آغاج و ۴۷هزارگزی جنوب شوسهٔ مراغه به میانه. کوهستانی و معتدل و مالاریائی است. با ۵۹ تن سکنه. آب آن از رودخانهٔ قراقلعه. محصول آن غلات و نخود و بزرک. شغل اهالی آن زراعت صنایع دستی و جاجیم بافی. راه آنجا مالرو است. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج ۴).
[ لِ ] (اِخ) ابن عثمان الازدی النحوی المقری ء المؤدب، المکنی به ابی احمد البغدادی. در روضات الجنات ص ۳۳۸، نام و نسب و کنیت وی بشرح مسطور در بالا آمده بدون هیچ توضیح یا ترجمه.
[ لِ ] (اِخ) ابن عثمان بن محمد، ابواحمدبن ابی غالب الازدی النحوی البصری. وی از ابوبکربن الانباری نحو فراگرفت، و در فنون عربیت بارع، و عارف به لغت بود، در پایان زندگانی نابینا شد. ولادت وی در ۳۱۹ و در ۳۹۶ هـ . ق. در روزگار خلافت القادر باللّه درگذشت. (معجم الادباء ج ۴ ص ۲۷۴). رجوع به عنوان قبل شود.
[ لِ ] (اِخ) ابن علی ابهری علوی حسینی. شیخ منتجب الدین قمی در فهرست خود گوید وی فقیه صالح واعظ بود و نزد شیخ جلیل محیی الدین بن الحسین بن المظفر الحمدانی حدیث آموخت، صاحب امل الآمل در حق او گوید: عالم و فاضل محقق و عابد و مردی صالح و ادیب و شاعر بوده. او راست: رسائل و مراثی الحسین علیه السلام. دیوانی نیز دارد، و از معاصرین است. (روضات ص ۳۳۵).
[ لِ ] (اِخ) ابن محمدبن قشیط، ابواحمد، المعروف به ابن السراج النحوی. وی واقف به علوم عربیت بود، و چیره بر آن. نحو را از ابوبکربن الانباری آموخت. او راست: مختصری در نحو، و کتاب عیون الاخبار و فنون الاشعار، در ۴۰۱ هـ . ق. وفات کرد. (معجم الادباء ج ۴ ص ۲۷۴) (روضات ص ۱۶۱ بدون ذکر تاریخ وفات).

کلمات هم‌قافیه با «طالب»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «لب» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید