معنی طاقة
10 بازدید
[ قَ ] (ع اِ) طاقت. رجوع به طاقت شود. || یک تار از ریسمان. (برهان) (غیاث اللغات). تار. لا. توی. یک تاه از رسن. (منتهی الارب). || یقال: طاقةُ ریحان. (منتهی الارب). یک شاخ از ریحان. یک طاقهٔ ریحان. || طاقه ای از زعفران. یک تا از آن. || لاغ. یک لاغ سپرغم. || رمش. یک شاخ از شاخهای سبزی. || یک عدد از جامهٔ ابریشمی و غیره. (برهان) (غیاث اللغات). و در شرح قران السعدین نوشته که: چنانکه در اسب رأس و در فیل زنجیر آرند، همچنین در جامه طاقه استعمال کنند. (غیاث اللغات). || یک جامهٔ درست نبریده ابریشمی یا پشمی. یک طاقهٔ شال، یک طاقهٔ برک، یک طاقهٔ آغری، یک طاقهٔ ترمهٔ کشمیری، یک طاقهٔ پوست بخارائی، یک طاقهٔ خز. اندازهٔ معلوم از جامه و پارچه. یک قواره، یک تخته از جامه. || قوت. (المنجد). || جهد. (دهار). تاب. طاقت. تحمل. || ورقة. توّ (چنانکه در پیاز و امثال آن). طلق؛ حجرٌ برّاق یتحلل اذ دق الی طاقات صغار دقاق. هر یک از ورقه های گونهٔ پیاز. ج، طاقات.
کلمات همقافیه با «طاقة»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «قة» برای سرودن شعر