معنی طاعن
13 بازدید
[ عِ ] (ع ص) نیزه زننده. || طعنه زننده. (کنز اللغات) (غیاث اللغات): طاعن و بدگوی اندر سخنش بی سخنند ور چه باشد سخن طاعن و بدگوی ذمیم. فرخی. اگر طاعنی یا حاسدی گوید که اصل بزرگان این خاندان بزرگ از کودکی آمده است خامل ذکر، جواب وی این است که ایزدتعالی تقدیر چنین کرده است که ملک را انتقال می افتد از آن ملت بدین ملت. (تاریخ بیهقی ص ۷۷۹). اگر طاعنی گوید که اگر آرزو و خشم نبایستی خدای در تن مردم بیافریدی جواب آن است که... (تاریخ بیهقی ص ۴۱۶). ایشان میان بسته اند تا بهیچ حال خللی نیفتد که دشمنی و حاسدی و طاعنی شاد شود. (تاریخ بیهقی ص ۸۹۹). جهد اسب بر سینه والرمح طاعن شود گرد در دیده و السیف ضارب. (منسوب به حسن متکلم یا برهانی یا معزی). به یمن قدم درویشان... ذمائم اخلاق بحمائد مبدل گشت... و زبان طاعنان در حق او همچنان دراز که بر قاعدهٔ اول است. (گلستان).
کلمات همقافیه با «طاعن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «عن» برای سرودن شعر