معنی طاسک
6 بازدید
[ سَ ] (اِمصغر) مصغر طاس است. (آنندراج). طاس خرد. (شمس اللغات). رجوع به طاسچه شود. || در بازی نرد کعب، کعبة، هر دو طاس نرد. کعبتین. رجوع به طاس شود: نقش از طاسک زر چون همه شش می آید از چه معنی است فرومانده به ششدر نرگس. سلمان ساوجی. || مرادف طاس در معانی آویزهای طلا و نقره و اسباب زینت و حقهٔ سیم که آنها را از رایت و بر گستوان و گردن اسب و مانند اینها در می آویخته اند: بهمه ملک زمین ز آنکه فرو نارد سر مهچهٔ رایت او گشته فلکسا بینی طاسک رایت مشکین سلبش را که ز دور چون مه بدر فراز شب یلدا بینی. اثیرالدین اومانی. تیغ را گر آب دادندی ز لطفت در وغا آب حیوان ریختی در طاسک برگستوان. سیف اسفرنگ. مه طاسک گردن سمندت شب طرهٔ گیسوی سیاهت. جمال الدین عبدالرزاق.
کلمات همقافیه با «طاسک»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «سک» برای سرودن شعر