معنی ضیح
5 بازدید
[ ضَ ] (ع اِ) شهد. (منتهی الارب). || مقل پخته، که بهندی کوکل گویند. (منتهی الارب). مقل پختج. (فهرست مخزن الادویه). || شیر تنک آب آمیخته. (منتهی الارب). شیر به آب آمیخته. (منتخب اللغات).[ ضَ ] (ع مص) به آب آمیختن شیر را. || خراب و خالی گردیدن شهرها. (منتهی الارب).(ع اِ) آفتاب. || روشنی آفتاب. (منتهی الارب). || زمین هموار. || هرچه بر آن آفتاب رسیده باشد. || بقول عامه از اتباع ریح است، و گویند: جاء فلان بالضیح و الریح؛ یعنی آورد تمامی آن که بر وی آفتاب می تابد و باد می وزد. (منتهی الارب).
کلمات همقافیه با «ضیح»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «یح» برای سرودن شعر