معنی ضیاع
6 بازدید
(ع ص، اِ) جِ ضایع. (منتهی الارب). رجوع به ضایع شود. || جِ ضیعة، بمعنی خواسته و زمین و آب و درخت : بس ای ملک که ضیاع من و عقار مرا نه آفتاب مساحت کند نه باد شمال.غضائری. این همی گوید گشتم بغلام و بستور وآن همی گوید گشتم به ضیاع و به عقار. فرخی. قیمت ضیاع از درم بدانگی بازآمده. (تاریخ بیهقی ص ۶۲۰). او را عفو کرد و ضیاع گوزگانان به وی ارزانی داشت. (تاریخ بیهقی ص ۳۶۴). دو قباله نبشته بودند همه اسباب و ضیاع حسنک را بجمله از جهت سلطان. (تاریخ بیهقی ص ۱۸۲). یک یک ضیاع را نام بر وی خواندند و وی اقرار کرد به فروختن آن. (تاریخ بیهقی ص ۱۸۲). چندان غلام و ضیاع و اسباب زر و سیم و نعمت هیچ او را سود نداشت. (تاریخ بیهقی ص ۱۸۴). ابونعیم مدتی در آن سخط بماند چنانکه ارتفاع آن ضیاعها به نوشتکین رسید. (تاریخ بیهقی ص ۱۸۴). بوسعید سهل بروزگار گذشته وی را بسیار خدمتهای پسندیده از دل کرده بود، چه بدان وقت که ضیاع خاص می داشت... و چه در سایر اوقات. (تاریخ بیهقی ص ۱۲۴). پس از وفات سلطان محمود... صاحبدیوانی غزنه بدو [ ابوسعید سهل ] داده آمد با ضیاع خاص. (تاریخ بیهقی ص ۱۲۴). گرگ و پلنگ گرسنه، میش و بره برند وینها ضیاع و ملک یتیمان همی برند. ناصرخسرو. امیدت بباغ بهشت است ازیرا که در آرزوی ضیاع و عقاری.ناصرخسرو. دانش به از ضیاع و به از جاه و مال و ملک این خاطر خطیر چنین گفت مر مرا. ناصرخسرو. از دادهٔ تو اکنون چندانکه بنده راست کس را یسار و مال و ضیاع و عقار نیست. مسعودسعد. سازم از جود تو ضیاع و عقار گیرم از مدح تو رفیق و قرین.مسعودسعد. من یک فرومایه بودم اکنون بدولت خداوند پانصدهزار دینار زیادت دارم، بی ضیاع و چهارپا و بنده و آزاد. (نوروزنامه). رود سپاهان از کوهها حایاد(؟) بیاید و چندان ضیاع را آب دهد و بعضی در ریگ ناپیدا شود. (مجمل التواریخ). و از وی ضیاع بسیار مانده است. (کلیله و دمنه). املاک هلاک شد و ضیاع به ضیاع رسید. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ص ۱۰). سلطان ضیاع و املاک ایشان بنواحی غرش از ایشان بخرید. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ص ۳۴۷). ضیاع و عقار فراوان بر آن وقف فرمود. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ۴۴۱). دادشان چندین ضیاع و باغ و راغ از چپ و از راست ازبهر فراغ.مولوی. فضل مردان بر زنان ای بوشجاع نیست بهر قوّت و کسب و ضیاع.مولوی. زن کنی خانه باید و پس کار بعد از آن بنده و ضیاع و عقار.اوحدی.[ ضَ ] (ع اِ) زن و فرزندان و هرکه در نفقه و مؤنت او باشد. هر ضعیف و نیازمند که در امور و حوائج خود محتاج او بود. (منتهی الارب). || عیال. || آنکه افتقاد نداشته باشد. (منتخب اللغات). || هلاک. (منتهی الارب). || نوعی از بوی خوش. (منتهی الارب) (منتخب اللغات). || وام. (مهذب الاسماء).[ ضَ ] (ع مص) هلاک شدن. (منتهی الارب) (منتخب اللغات). ضایع شدن. (دهار). بباد شدن. (تاج المصادر). تلف گردیدن. بطلان. تباهی. تفقد. گویند: فلان مات ضیاعاً؛ مرد و کسی پروای او نکرد. ضیعة. ضیع. ضیَع. (منتهی الارب).
کلمات همقافیه با «ضیاع»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «اع» برای سرودن شعر