معنی ضیاءالدین
7 بازدید
[ ئُدْ دی ] (اِخ) هدایت گوید: معلوم نیست که از کجاست اما معاصر سیف اسفرنگی و در زمان دولت سلطان محمدبن تکش خوارزمشاه که او را اسکندر ثانی و سلطان سنجر لقب کرده بودند و شعرا قصیده ها در تهنیت این لقب بنام او می گفته اند بوده و از قصیده ای که نظم کرده این سه بیت نوشته می شود: سلطان علاء دنیا سنجر که ذوالجلال از خلق برگزیدش و جاه و جلال داد شاه عجم سکندر ثانی که رای او بر فتح ملک ترک حشم را مثال داد خورشیدوار تیغ وی از مشرق صواب آمد پدید و ملک خطا را زوال داد. (از مجمع الفصحا ج ۱ ص ۳۷۶). صاحب حبیب السیر گوید: امام ضیاءالدین از فضلای زمان سلطان محمد خوارزمشاه و پیوسته ملازم بارگاه این سلطان بود و در آن وقت که خوارزمشاه فرمود که لفظ سنجر بر القاب او بیفزایند این مرد قصیدتی نظم کرد که سه بیت آن اینست: سلطان علاء دنیا... الخ.[ ئُدْ دی ] (اِخ) ابن البیطار، ابومحمد عبداللََّه بن احمد النباتی العشاب المالقی معروف به ابن البیطار. رجوع به ابن بیطار و نیز رجوع به عبداللََّه... شود.[ ئُدْ دی ] (اِخ) ابن امام فخرالدین رازی. مردی صاحب نظر و مشتغل بعلم و دانش بود. پس از وفات پدر در هرات اقامت گزید لیکن او در علم و هنر و ذوق و فطنت بپایهٔ برادر کهتر خویش شمس الدین که پس از پدر لقب فخرالدین گرفت نرسیده است. رجوع به عیون الانباء ج ۲ ص ۷۶ شود.[ ئُدْ دی ] (اِخ) رجوع به ابن خروف ضیاءالدین ابوالحسن قیسی شود.[ ئُدْ دی ] (اِخ) ابن سعدبن محمدبن عثمان القزوینی القرمی العفیفی، استاد شیخ المولی سعدالدین التفتازانی. صاحب بغیه گوید وی امامی بزرگوار و دانا بتفسیر و عربیت و معانی و بیان و فقه و اصلین است و پیوسته حتی به گاه سواری و هم پیاده روی به افادهٔ علم اشتغال داشت. در بلاد خویش فقه آموخت و از پدر و عضدی و بدر تستری و خلخالی اخذ علم کرد و درجتی بلند یافت تا آنجا که سعدالدین تفتازانی ازجملهٔ شاگردان او بود. ضیاءالدین با جاه و مالی که داشت طالب علمان را نیکو داشتی. وی را دینی استوار و تواضعی فزون از حد و خیری کثیر و بزرگواری بسیار بود و از بدی پیوسته گریزان بود. چون بقاهره درآمد بشیخونیه و مدرسهٔ بیبروسیه بتدریس فقه شافعی پرداخت. و نام وی عبیداللََّه بود و بسبب همنامی با عبیداللََّه بن زیاد کشندهٔ حسین بن علی (ع) آن را خوش نداشتی و هرگز ننوشتی. و او را ریشی دراز بود که بقدمها رسیدی و هرگاه بخفتی ریش خویش در کیسه ای نهادی و چون برنشستی دو شاخه شدی و عوام مصر چون او را بدیدندی گفتندی: سبحان الخالق و وی گفتی عوام مصر مؤمنین بصدقند که از صنعت بصانع استدلال کنند. عزالدین ابن جماعة و شیخ ولی الدین عراقی و گروهی دیگر از وی اخذ و روایت کرده اند و وی از حلبی و دیگران روایت کند و چنانکه ابن حجر و دیگران آورده اند در ذی الحجهٔ سال ۷۸۰ هـ . ق. درگذشته است. طاهربن حبیب به وی نوشت: قل لرب الذّری و من طلب العلْ مَ مجداً الی سبیل السواء اذ اردت الخلاص من ظلمة الجهْ -لِ فما تهتدی بغیر ضیاء. ضیاءالدین در جواب او گفت: قل لمن یطلب الهدایة منی خلت لمع السراب برکة ماء لیس عندی من الضیاء شعاع کیف یبغی الهدی من اسم الضیاء. (از روضات الجنات ص ۳۳۵).[ ئُدْ دی ] (اِخ) ابن صقر. معاصر شهاب الدین سهروردی. محدث است و در قرن ششم هجری می زیست. (عیون الانباء ج ۲ ص ۱۶۸).[ ءُ د د ] (اِخ) ابن عبدالحمید. عبداللََّه بن محمد. رجوع به عبداللََّه بن محمد... شود.[ ءُ د د ] (اِخ) ابن معین. عمربن بدر موصلی. رجوع به عمر... شود.[ ءُ د د ] (اِخ) ابوالنجیب سهروردی، عبدالقاهر. رجوع ابوالنجیب سهروردی... شود.[ ءُ د د ] (اِخ) عوفی در لباب الالباب گوید: ابوبکر احمد الجامجی الصاحب الکبیر علاءالملک ملک الامراء ضیاء الدولة و الدین و الوزراء، صاحب صدری که تیغ امارت و قلم وزارت در تصرف کف و بنان او بود و سیرابی کشت زار امل از قطرات باران احسان او. این لفظ که گفته اند عاش حمیداً و مات شهیداً قبائی است بر قد دولت او بریده و طرازی بر لباس اقبال او دوخته. همگی همت او تربیت فضلا و تقویت علماء و دستگیری افتادگان و پایمردی آزادگان بود و در نوبت امارت در دهلی آنچه از بذل و احسان او کرد تاریخ روزگار گشت و کرم حاتم و معن زائده و آل برمک را یک ساعته بذل او منسوخ گردانید و در آن وقت که مؤلف این مجموعه در اسفزار بحضرت او رسید الحق حضرتی بود که شجرهٔ فضل را در آنجا خضرتی بود. ارباب علم و اصحاب هنر در آن دولت آسوده بودند و از حوادث ایام در مهد آسایش غنوده و داعی را کمال تربیت او پایمردی کرد تا در خدمت او بماند و هر هفته روز آدینه نوبت تذکیر عقد کردی و او شرف استماع ارزانی داشتی و تشریفات و انعامات او متواتر و مترادف بودی، و وقتی در خلوت می فرمود که مرا پیوسته آرزو آن بود که ائمهٔ ماوراءالنهر و خراسان را ببینم و مجلس وعظ ایشان استماع کنم تا اتفاق سفر ختا افتاد و در بلاساغون رفتم و هر جا که بزرگی بود بخدمت جمله تقرب کردم و تذکیر ایشان بشنودم و هیچ ذخیره ندارم مر آخرت را [ بجز ] دوستی علما و این خصلت مرا از صدر شهید پدر خود میراث است و امید می دارم که دوستی ائمهٔ دین مرا فردا دستگیر باشد، ایزد سبحانه و تعالی آن ذات بی نظیر را غریق رحمت و غفران گرداند و صدر وزارت و مسند دولت و متکاء اقبال را به فر و شکوه وزیرالوزراء عین الملک ضاعف اللََّه جلاله که وارث اعمار وزراء کبار است تا دامن قیامت آراسته دارد. اکنون طرفی از طرف اشعار آن صاحب که صاحب قران قرن خود بود ایراد کنیم. در وقتی که وزارت سیستان به وی تفویض فرمودند و عزم آن طرف کرد رباعیی می گوید: رباعی ای دوست مرا درد تو از درمان به یک ساعت دیدار تو از صد جان به از سیب زنخدان تو یک شفتالو نزدیک من از هزار سیبستان به. و هم او فرماید: رباعی هرچند چو من هزار عاشق هستت کس را نرسد دست به زلف شستت جز زُهره که را زَهره که بوسد پایت جز یاره که را یاره که گیرد دستت. و در آن وقت که در خدمت سلطان سکندر بود در طراز با تاینگو مصاف کردند و با حشم بسیار مردانگی کردند و آثار شهامت او ظاهر شد و سلطان سکندر او را بستود چنین که بارها بر لفظ راند که من از آثار (؟) تاژیکان پردل تر از علاءالملک جامجی ندیدم و سرخس نامزد او فرمود اما او را هواء اسفزار در سر بود این رباعی گفت: رباعی ای تیغ تو کرده بر ختا تنگ زمین وز خون حسودت شده گلرنگ زمین بخشای بر این بنده که آورد او را صیت کرمت هزار فرسنگ زمین. و از ثقه ای شنیدم که روزی قوام الملک خواجه را به آرزو در وثاق آورد چون بازمی گشت بر این رباعی عذر تجشم اقدام تمهید کرد: رباعی گردی که به راه از سم اسب تو بخاست گر سرمهٔ دیده کندش چرخ رواست مر بندهٔ خویش را تفقد کردی عذر قدمت هم کرمت داند خواست. و پسر خواجه رضی الدین مستوفی از بخارا وقتی بحضرت دهلی رفت و چون مولد و منشأ او نیشابور آمده است از آنجا که کمال اعتقاد او بود در رعایت ائمه و علماء پنداشت که مگر از فرزندان استاد علماست (؟) او را اعزازی هرچه تمامتر کرد و به تبجیلی هرچه خوبتر در شهر آورد و اسباب او مهیا کرد و بسعی جمیل او هم در مدت نزدیک او را قربت ملک عمید قطب الحق و الدین تغمده اللََّه برحمته حاصل شد ولیکن آن بزرگ زاده مردی مسرف و پریشان کار بود در آن نگنجید و کار خود را بزیان آورد بهندوستان رفت و مدتها بر این بگذشت و علاءالملک را وزارت ممالک غور و فیروزکوه و امارت اسفزار دادند، شمس الدین رضی از حدود مکران و سیستان بخدمت او پیوست و خواست که هم بر آن شیوه زندگانی کند اما زمین خراسان آن نوع حرکات برنتابد، علوفه ای فراخور حال او از دیوان اطلاق می کردند و انعام و تشریف خود پیوسته بودی، چون رکاب مبارک او از فیروزکوه به اسفزار حرکت فرمود شمس الدین رضی قصیده ای انشاء کرد در تهنیت قدوم وی که مطلع آن این بود، مطلع: رخشنده گوهری به برِ کان رسید باز رخ تازه گلبنی بگلستان رسید باز. و او ترجمهٔ انشاد قصاید [ به کس ] نگذاشتی و خود هم بخواندی بیاض بستد و قصیده را تمام فروخواند و بر ظَهر آن بیاض بی هیچ فکرت و تأمل این ابیات نبشت، قصیده: شمس رضی ز سوی سجستان رسید باز دیده حدود پارس و مکران رسید باز با خط نیک درهم و الفاظ بس تباه با نثر ژاژ و نظم پریشان رسید باز گرچه به وقت رفتن چیزی نداشت هم برگشت گرد عالم و عریان رسید باز گفتی همیشه کفر و مع الکفر زندقه معلومِ من نشد که مسلمان رسید باز. مهذب الدین سید الکتّاب منصوربن علی الاسفزاری در حق او گوید: تا معدلتت کار جهان داد قرار بشکفت هزار گل جهان را بی خار از راستی مسطر عدلت امروز سرگشته نماند در جهان جز پرگار. و نیز مجدالدین شرف الکتّاب ابن الرشید الغزنوی قصیدتی در مدح وی سروده است و گوید: زبان من ز شکر تو دهانی پرشکر دارد که چشم من بروی تو جهانی پرقمر دارد پس فروتر شود و گوید: ضیاءالدین علاءالملک بوبکربن احمد آن که هم علم علی خوانده ست و هم عدل عمر دارد سپهداری که در هیجا ز هیبت بانگ کوس او عدو را همچو مور و مار دایم کور و کر دارد... الخ . عوفی گوید از امام بدرالدین [ بن ] نور[ الدین ] الهروی شنیدم در هراة که وقتی بخدمت علاءالملک [ ملک ] الامراء و الوزراء ابوبکر الجامجی رحمه اللََّه خدمتی نوشتم و نظمی پرداختم، چون در نظر مبارک او آمد مرا یک تخت جامه بُرد نیشابوری و دو تا اسکندرانی فرستاد، در شکر این لطف رباعی و قطعه ای بگفتم: رباعی ای با تو بزرگان جهان خُرد همه در جنب صَفات صافها دُرد همه در نرد سخات برد من بسیار است وین طرفه که آن جنیبتت بُرد همه . قطعه چو اسکندران را معین و وزیری از آنم فرستادی اسکندرانی بلی بود یکتا و یک با ولیها از آن تا کند با ولی همقرانی مرا گفت جامه که بر در طی آریم که بخشیدهٔ حاتمم تا بدانی. محمد قزوینی در تعلیقات نگاشته اند: مصراع اول «چو اسکندران را معین و وزیری»، علاءالملک جامجی از وزراء سلطان محمد خوارزمشاه ملقب به اسکندر ثانی مراد است، و در مورد دو بیت آخر افزوده اند که مراد از این دو بیت معلوم نشد.[ ءُ د د ] (اِخ) ابوعبداللََّه محمدبن عبدالواحد السغدی. رجوع به سغدی شود. (قاموس الاعلام ترکی).[ ئُدْ دی ] (اِخ) اردوبادی، متخلص به شفیعی شارح معمیات حسین بن محمد شیرازی.[ ئُدْ دی ] (اِخ) المارانی، ابوعمرو، عثمان بن عیسی بن درباس المارانی، الکردی. ضیاءالدین، در عصر خویش از اعلم شافعیین در فقه بود. نسبتش به بنی ماران مردج (نزدیک موصل) رسد. در اربل نشو و نما یافت و از آنجا بدمشق و سپس مصر شد و قضای غربیه بدو تفویض کردند و سپس سلطان صلاح الدین شغل قضای دیار مصر را در ۵۶۶ هـ . ق. بدو داد و از آن پس به تدریس پرداخت و گوشه گرفت تا آنگاه که بقاهره درگذشت (۶۰۲ هـ . ق.). از کتب وی: «الاستقصاء لمذاهب الفقهاء» نزدیک بیست مجلد و «شرح اللمع» در اصول فقه. (الاعلام زرکلی ج ۲ ص ۶۳۰).[ ئُدْ دی ] (اِخ) برنی. رجوع به برنی شود.[ ءُ د د ] (اِخ) (خواجه...) از بزرگان وقت خود و مزارش به تبریز بوده است. (نزهة القلوب چ اروپا ص ۷۸).[ ئُدْ دی ] (اِخ) بلخی. هدایت گوید: واعظی خوش بیان و عالمی چرب زبان بوده در بلخ تمکن داشته و خلق را موعظه میفرموده. محمد عوفی گوید او را ملاقات کردم، فاضل بود. این چند بیت از او نوشته شد: زهی در شان تو منزل همه آیات سلطانی بدیده عقل در دست تو رایات جهانبانی تو خورشید جهانگیری از آن با تیغ صبح آسا گرفتی هفت کشور را بیک ساعت به آسانی چنان آسوده شد جمع خلایق در دیار تو که جز در طرهٔ دلبر نبیند کس پریشانی چو ذوالقرنین از مشرق یکی بخْرام در مغرب که تا دانند در عالم توئی اسکندر ثانی. گویند چون بر منبر رفتی عادت وی چنان بودی که عمامهٔ خود را چنان نهادی که پیشانی او و صدغ او را پوشیدی، یکی به وی نوشت که عمامه را لختی برتر نه که روزی را خدا می دهد، و او این رباعی را در جواب فرستاد: یک شهر حدیث من و اشعار من است در هر کنجی سخن ز گفتار من است گر پیش نهم یا سپس ای مرد سره پالان زن تو نیست دستار من است. (از مجمع الفصحا ج ۱ ص ۳۳۶).[ ئُدْ دی ] (اِخ) خجندی الفارسی. صاحب مجمع الفصحاء آورده است : از فضلای زمان خود به وفور فضیلت ممتاز بوده مدح ملک یبغو می گفته و در عهد محمد ایلدگز متکفل احکام شرعیه می شده با شمس الدین اوحدی مشهور بخاله معاشر و مکاتبات فیمابین ایشان بوده. اصلش از شیراز است. در جوانی از شیراز بخراسان رفته در شهر خجند اقامت گزید و بخجندی معروف لهذا تا نسب و موطن معلوم باشد فارسی تخلص می کرده یا خجندیانش فارسی لقب داده اند. معاصر و مداح ملکشاه سلجوقی بوده، شرحی بر محصول فخرالدین رازی نگاشته و در سنهٔ ۶۲۲ در هرات وفات یافته است. جوینی در تاریخ جهانگشا آورده است که: «امام ضیاءالدین فارسی را قصیده ای است. از آنچ بر خاطر مانده بود چند بیت ثبت شد»، مطلع آن: رویت بحسن عالمِ جان را کمال داد عشقت بلطف چهرهٔ دل را جمال داد. از خیالات اوست: امسال پای در ره عشق تو چون نهد آنکو ز خون خویش نشسته ست پار دست در باغ حسن عارض زیبای تو گلیست کایمن بود بچیدن آن گل ز خار دست خواهد کسی که از تو امیدش بود کنار تا بر تنش بجای دو باشد چهار دست در عشق تو ز پای درافتادم و خوشست گر گیردم عنایت صدر کبار دست عادل غیاث دولت و دین آنکه در جهان دادش ز قدر بر همه کس کردگار دست. ایضاً بریختی ز جفا خونم و جز این نبود سزای آنکه چنین یار بیوفا گیرد ولی به ریختن خون من دلم راضیست بدان طمع که ز لعل تو خونبها گیرد. ایضاً بیا که راز دل غنچه باد رسوا کرد رسید بلبل و اسرار عشق پیدا کرد ز لاله ابر بسی لعبتان چابک ساخت ز غنچه باد بسی دلبران رعنا کرد سحاب چشم هوا را چو چشم وامق ساخت بهار روی زمین را چو روی عذرا کرد زبهر قمری انجیل خوان صبا در باغ ز شاخ سرو همه صورت چلیپا کرد بخط سبز مثالی بپادشاهی گل فلک نوشت و ز قد بنفشه طغرا کرد اگر ز چرخ ثریا نهان شد اینک باد ز برگ نسترن آفاق پرثریا کرد صباست همدم عیسی که چشم نرگس را نخست بار که دم برفکند بینا کرد جهان پیر کهن گشته را فلک از نو بسان دولت سلطان دهر برنا کرد شهاب کلک تو با خلق می کند ز کفَت همان عمل که عطارد ببرج جوزا کرد. در مدح ملک یبغوشاه: خداوند عالم ملک شه که او را همه کار از فضل یزدان برآمد بقا دامن خویش درچید از آن سر که بی حکم او از گریبان برآمد فلک بر زمین بهر قوت عدویش هر آن تخم کَانداخت پیکان برآمد معطل چنان شد ز عدل تو خنجر که زنگار از روی سوهان برآمد در آن لحظه کآواز کوس از دو جانب بگردون ز اطراف میدان برآمد تن هر مبارز بجوشن فروشُد سر هر دلاور ز خفتان برآمد ز باران تیغ تو از خاک زآن پس بجای گیا شاخ مرجان برآمد. هم در مدح ملک یبغو: ای از خیال روی توام لاله زار چشم تا کی بود ز عشق توام لاله بار چشم اشکی که داشت چشم من افتاد در کنار زین پس بجای اشک فتد در کنار چشم بی جستن هوای تو نبود بجای، دل بی دیدن لقای تو ناید بکار چشم بر گردن خیال تو بندد عروس وار تا صبح هر شبی گهر آبدار چشم دولت نگر که گشت من تیره روز را روشن ز خاک بارگه شهریار چشم یبغوملک شه آیت نصرت که اندر او بیند نشان نصرت پروردگار چشم. و له ایضاً: نه حیله ای ز سوز تو الا گداختن نه چاره ای ز هجر تو الا گریستن شب تا بروز کار من و روز تا بشب نالیدنست از غم تو یا گریستن گفتی ز هجر من نگرستی و بر حقی فرقست از فشاندن خون تا گریستن ما را بدولت غم عشق تو هر زمان صد گونه محنت است نه تنها گریستن زیبائیی است در تو که آید بیاد تو از چشم عاشقان تو زیبا گریستن از روزگار وعده مرا در فراق تو امروز غصه خوردن و فردا گریستن دلشادم از گریستن خود بدین همه کُامّید صحت است ز شیدا گریستن از چشم توست فتنه وگرنه چه لایقست از من بعهد خسرو دنیا گریستن یبغوملک شه آنکه پدید آورد به تیغ از پردلان به موقف هیجا گریستن. ایضاً ای شکر پیش لبت ازدرِ برخندیدن روح را طعنه زند لعل تو در خندیدن پیشهٔ سنبل زلف تو عبیر افشاندن عادت پستهٔ تنگ تو شکر خندیدن دل رباید سر زلف تو بهر جنبیدن جان فشاند لب لعل تو بهر خندیدن تا نبینی رخ زر هیچ نخندی آری هست گل را همه از شادی زر خندیدن چون بخندی سوی تو خلق از آن درنگرند که ندیده ست کس از شمس و قمر خندیدن مگر از اختر و تاج ملک آموخته اند زلف و رخسار تو هر شام و سحر خندیدن نطفه را گر ز قبول تو در او مژده رسد کند آغاز هم از پشت پدر خندیدن. و له ایضاً: زرین شد ای عجب همه اطراف بوستان نوعی ز کیمیاست مگر باد مهرگان برگ ترنج شد عوض برگ شنبلید شاخ درخت شد بدل شاخ زعفران گوئی هر آن قصیده که بلبل بهار گفت بادش به زر نوشت بر اوراق بوستان شد نار سرخ لعبت باغ و ز عشق او خون جگر ز دیدهٔ انگور شد روان گر ناردان مسکّن صفراست پس چرا صفرای باغ دفع نگردد ز ناردان آن فصل شد گذشته که اندر میان باغ چون روی دوست خرمن گل بود بیکران امروز نیست در همه گلها به راغ و باغ جز اشک دشمن شه سادات ارغوان سلطان شرع و صاحب اسلام آنکه هست بر تخت ملک و جاه سیادت خدایگان آن قاسمی که بر در انعام او قضا موضوع کرد قسمت ارزاق انس و جان جاهش فزون از آنکه توهّم کند خرد قدرش برون از آنکه تصور کند گمان ای از دم رضای تو مشکین شده بهار وی از کف سخای تو زرین شده خزان صحن و رواق مهر تو را مهر خاکروب سطح سرای قدر تو را چرخ نردبان جائی که راستی شود از طبعت آشکار از شرم، تیر در تن خصمت شود کمان. در مدح شمس الدین محمدبن مؤید الحدادی البخارائی الملقب به شمس خاله: فلک اختر معنی صدف درّ یقین گوهر واسطهٔ عقد شرف شمس الدین عمدةالملک فروغ گهر حدادی که شکست از قلمش قاعدهٔ درّ ثمین سخنش سحر مبین است ولی از پی فهم شعر کردند بزرگان لقب سحر مبین آسمان لخلخه سازد ز پی مغز نجوم چون شود از قلمش مشک به کافور عجین رقعه ای گر بسوی اهل جنان بنویسد از خطش غالیهٔ زلف کند حورالعین مادح طبع تو بر اوج فلک بدر منیر راوی شعر تو در جمع ملک روح امین گر ز زنجیر خطت یاد کند در بیشه درزمان عاشق زنجیر شود شیر عرین گفته ابیات تو در مجلس ارواح، جنان خوانده اشعار تو در پردهٔ ارحام، جنین کاغذ شعر تو چرخیست ز رفعت گوئی خط تو محور آن چرخ و نقطها پروین رفعت و قدر ثنای تو گر اینست کند به طفیلش سخن من گذر از علیین آتشین باد مرا بستر اگر بی یادت می نهم هیچ شب هجر تو سر بر بالین.[ ءُ د د ] (اِخ) دوغ آبادی. رجوع به دوغ آبادی شود.[ ءُ د د ] (اِخ) سراج (مولانا...). از اکابر کرمان و معاصر امیر تیمور گورگانی بوده است. (حبیب السیر ج ۳ ص ۱۷۸).[ ءُ د د ] (اِخ) سنجری. رجوع به سنجری شود.[ ءُ د د ] (اِخ) شیث بن ابراهیم بن محمد. رجوع به شیث شود.[ ءُ د د ] (اِخ) عبدالرافع بن ابی الفتح الهروی. رجوع به عبدالرافع... شود.[ ءُ د د ] (اِخ) عبدالعزیزبن محمد طوسی. رجوع به عبدالعزیزبن محمد طوسی شود.[ ءُ د د ] (اِخ) عدنان سُرخکتی. پدر امام مجدالدین محمد است. در انقلاب ایام و فترتهای غز و ترکمان و تبدل دول در عالم خفض و رفع بود و آخرالامر علتی مزمن بر نهاد او استیلا یافت و صاحب فراش شد و شرف الزمان مجدالدین عدنان که پسر بزرگتر او بود بجهت تداوی پدر وثاق حمیدالدین طبیب را ملازم گرفت و تتبع کتب طب کردن ساخت و چون طبعی ذکی و علمی وافر حاصل داشت در مدت چهار سال که پدر او رنجور بود او طبیبی حاذق شد چنانکه بر اطباء روزگار و حکماء عهد فائق آمد و صدر جهان عبدالعزیز او را بخدمت خود مخصوص گردانید... نوادهٔ این ضیاءالدین یعنی جلال الدین بن امام مجدالدین بن ضیاءالدین معاصر عوفی صاحب لباب الالباب بوده است. (از لباب الالباب ج ۱ صص ۱۷۹-۱۸۰).[ ءُ د د ] (اِخ) عبداللََّه بن محمد خزرجی مالکی اندلسی. رجوع به عبداللََّه بن محمد... شود.[ ءُ د د ] (اِخ) علی (امیر...). از اشراف مرو بود و در فتنهٔ خانمانسوز مغول از جانب تولی حاکم مرو شد. سپس برای دفع شر پهلوان ابوبکر دیوانه که در سرخس فتنه می انگیخت به سرخس رفت و در بازگشت به دست کوشکین (کوشتکین) که با زمره ای از ملازمان سلطان محمد خوارزمشاه به مرو رسیده و بر آنجا استیلا یافته بود کشته شد. (حبیب السیر ج ۳ ص ۱۵). صاحب تاریخ جهانگشای گوید:... چون از نهب اموال و اسر و اغتیال فارغ شدند [ مغولان ]، امیر ضیاءالدین علی را که ازجملهٔ اکابر مرو بود و سبب گوشه نشینی او بر او ابقا کرده بودند فرمود تا با شهر رَوَد و جماعتی که از زوایا و خبایا بار دیگر جمع شوند امیر و حاکم باشد و برماس را به شحنگی بگذاشتند... و امیر ضیاءالدین و برماس هر دو مقیم بودند تا خبر رسید که در سرخس پسر شمس الدین پهلوان ابوبکر دیوانه فتنه آغاز نهاده است امیر ضیاءالدین بدفع او با مردی چند چون برفت، بارماس اهالی مرو را از محترفه و غیر آن بر عزیمت توجه بجانب بخارا از شهر بیرون آورده بظاهر شهر نزول کرد، جمعی را که پیمانهٔ عمر پر و بخت برگشته بود، پنداشتند که شحنه را از جانب سلطان خبری رسیده است و مستشعر گشته و بهزیمت می رود، حالی طبلی فروکوفتند و یاغی شدند در سلخ رمضان سنهٔ ثمان عشرة و ستّمائه (۶۱۸ هـ . ق.) و بارماس به در شهر آمد و جماعتی را به استدعای معارف بشهر فرستاد کس روی ننمود و او را تمکینی نکرد به انتقام مبالغ مردم را که بر در شهر یافته بود بکشت... چون ضیاءالدین بازرسید بعلت استعداد و ترتیب حرکت در شهر رفت و غنیمتی که داشت بر ایشان ایثار کرد و پسر بهاءالملک را بر سبیل نوا که او پسر منست نزدیک ایشان فرستاد و خود روی ننمود و با آن جماعت عصیان کرد و بار دیگر باره و حصار را عمارت فرمود و جمعیتی بر او گرد آمدند و در اثنای این جماعتی از لشکر مغول رسیدند، رعایت جانب ایشان واجب دانست و یکچندی نزدیک خود نگاه داشت چندانک از حشم سلطان کشتکین (کستکن) پهلوان با جمعی انبوه دررسید بمحاصرهٔ شهر مشغول شد، جمعی از رنود شهری خلاف کردند و نزدیک کشتکین رفتند، ضیاءالدین چون دانست که با تفرق اهوا کاری تمشیت نپذیرد با جماعتی مغولان که ملازم او بودند بر عزیمت قلعهٔ مرغه (مراعه) روان شد و کشتکین در شهر آمد و خواست تا اساسی نهد و عمارت و زراعت فرماید و بند شهر دربندد جماعتی از شهر در خفیه به ضیاءالدین مکتوبی فرستادند و او را بر مراجعت با شهر تحریض و ترغیب کردند. چون بازگشت و به در شهر نزول کرد یک کس از خدم او بشهر درآمد با یکی خبر وصول او بگفت درحال بگوش کشتکین و خصمان رسید جماعتی را بفرستاد تا او را بگرفتند و مطالبهٔ مال کرد، ضیاءالدین گفت به فاحشات داده ام، کشتکین پرسید آنها کدامند، گفت مفردانی و معتمدانی که امروز در پیش تو صف کشیده اند چنانک آن روز پیش من بودند وقت کار مرا فروگذاشتند و سِمَت غدر بر ناصیهٔ خود کشیدند، چون دانستند که از ضیاءالدین حاصلی نخواهد بود و مالی ندارد کشتکین کشتن او را حیات خود دانست و فنای او را بقای ملک پنداشت و بعد از حالت او به دلی فارغ بعمارت و زراعت اشتغال داشت...[ ءُ د د ] (اِخ) علی. از خواص بندگان سلطان غیاث الدین محمودبن سام از سلاطین غوری است و بسال ۵۹۷ هـ . ق. از جانب این سلطان حکومت نیشابور یافته است. (حبیب السیر ج ۲ ص ۲۱۷).[ ءُ د د ] (اِخ) علی بن احمد یمنی شافعی. رجوع به علی بن احمد... شود.[ ءُ د د ] (اِخ) علی بن سلیم سعدالدین اذرعی. رجوع به علی أذرعی شود.[ ءُ د د ] (اِخ) عمر. والد امام فخرالدین رازی، از مردم ری. وی نخست فقه آموخت و بعلم خلاف و اصول اشتغال ورزید تا آنجا که در آن تمیزی بسیار حاصل کرد و کم نظیر گشت. و در ری به تدریس پرداخت و در اوقاتی معلوم خطبه خواندی و خلقی انبوه بسبب بلاغت و حسن ایراد سخن بر وی گرد آمدندی و بدین روی میان خواص و عوام شهرتی یافت و نامی شد. وی را تصانیف بسیار در اصول و وعظ و جز آن است. ضیاءالدین را دو پسر بود، مهتر رکن الدین لقب داشت و کهتر امام فخرالدین. (عیون الانباء ج ۲ ص ۲۵).[ ءُ د د ] (اِخ) عمربن ابی المحسن بسطامی. رجوع به عمربن ابی الحسن ... شود.[ ءُ د د ] (اِخ) عمربن ابی بکر موصلی. رجوع به عمربن ابی بکر... شود.[ ءُ د د ] (اِخ) عمربن محمد البسطامی. رجوع به عمربن محمد... شود.[ ءُ د د ] (اِخ) قوسی. ابوالحسن بن ابراهیم. وی بسال ۵۹۹ هـ . ق. درگذشته و پیش از وفات از دو دیده نابینا گشته بود. سه کتاب «الاشارة فی تسهیل العبارة» و «المقتصر من المختصر» و «تهذیب ذهن الواعی فی اصلاح الرعیة و الراعی» از تألیفات اوست و یک قصیدهٔ لغویه تحت عنوان «اللؤلؤ المکنونة و الیتیمة المصونة» دارد. سه تألیف فوق را بنام صلاح الدین ایوبی کرده است. (قاموس الاعلام ترکی).[ ءُ د د ] (اِخ) قاضی... نوراللََّه ولد قاضی درویش محمدبن خواجه شکراللََّه وزیر برادرزادهٔ قاضی عیسی. در ایام حکومت امیرخان در بلدهٔ هرات متکفل منصب قضا شد و چند سال در غایت امانت و دیانت بلوازم آن امر قیام نمود. آن جناب از اقسام فضایل بهرهٔ تمام داشت و به جودت طبع و الطاف ذهن متصف بوده و اشعار دلفریب بر صفحهٔ روزگار می نگاشت، در انشاء مکاتیب غایت بلاغت بجای می آورد... وفاتش در اوایل شعبان ۹۲۹ هـ . ق. اتفاق افتاد و در گازرگاه هری مدفون شد. مدت عمرش نزدیک شصت سال بوده است. ظاهراً همین قاضی ضیاءالدین است که با شیخ محیی الدین احمد مشهور به شیخ زادهٔ لاهیجانی از جانب شاه اسماعیل صفوی نزد محمدخان شیبانی که از اقصای ترکستان تا حدود سمنان را بحیطهٔ تصرف آورده بود به رسالت رفته است. (حبیب السیر ج ۳ ص ۳۵۳ و ۳۹۱).[ ءُ د د ] (اِخ) قاضی تولک. رجوع به قاضی تولک شود.[ ءُ د د ] (اِخ) قوصی. رجوع به قوصی شود.[ ءُ د د ] (اِخ) محمد (خواجه...). پدر دستور قابل فاضل خواجه فضل الدین محمود. از صنادید کرمان بود و اباًعن جد منصب مقدمی و پیشوائی ملک کرمان بلکه وزارت سلاطین زمان موروث خاندان مبارک این وزیر به استحقاق (یعنی افضل الدین است). ظاهراً خود افضل الدین وزیر معاصر دولتشاه سمرقندی بوده است. (تذکرهٔ دولتشاه سمرقندی ص ۵۱۳).[ ءُ د د ] (اِخ) محمدبن ابراهیم منادی. رجوع به محمدبن ابراهیم... شود.[ ءُ د د ] (اِخ) محمدبن ابی نصربن شهید الغزنوی. رجوع به محمدبن ابی نصر... شود.[ ءُ د د ] (اِخ) محمدبن امین الدین عبدالعزیز. رجوع به محمدبن امین الدین... شود.[ ءُ د د ] (اِخ) محمدبن عبدالواحدبن احمدبن عبدالرحمن بن اسماعیل الحافظ الحجة الامام ضیاءالدین ابوعبداللََّه السعدی الدمشقی الصالحی. رجوع به محمدبن عبدالواحد... شود.[ ءُ د د ] (اِخ) محمود، فرزند غیاث الدین خواندمیربن همام الدین، صاحب حبیب السیر. مدرس یکی از مدارس هرات. (حبیب السیر ج ۳ ص ۲۰۵).[ ءُ د د ] (اِخ) محمود الکابلی (حکیم)... عوفی گوید: از احداث شعرا و افاضل ائمه در غزنین بنزدیک داعی اختلاط داشتی و بمجاورت او استیناسی حاصل آمدی و این قطعه و چند رباعی بخط خود یادگار نبشته است. قطعه اینست: ایا در عالم عزّ و جلال و قدرت از قلت کمال کلّ موجودات جمله آفرینش گم چو نعل اندر هوای رفعت جاه تو سال و مه براق آسمانها را ز پوی و تک فتاده سُم کجا امکان بود ادراک اوج کبریای تو که در کتم عدم افتد ز فکرت خاطر مردم صفیّ دین معین ملت استاد ملوک احمد توئی والا خداوند فلک چاکر غلام انجم زمانه بشکند از غایت تأیید فرمانت جهان کز بهر می سازد ز نه طاق مدوّ رخم بگاه حلم عمداً از نهیب ضربت عدلت بریزد زهر از مار و بیفتد نیش از کژدم صبا گر خاک پای تو بدوزخ پاشد از دنیا ز یمن آن ندا آید بدوزخ یا عفا عنکم ضیا مدحت چه داند گفت کاندر عالم خاکی ز آب روی شاگردان تو یک نم بود قلزم کلاه شام تا قلاش مغرب دوزد از قندز قبای صبح تا خیاط مشرق بُرَّد از قاقم مطرّادار یزدان حا... لب دل اعداء تو کفته بسان سینهٔ گندم. رباعی چشمم ز تو خون گریست حیرانْش مکن وز پسته به زهرخنده گریانْش مکن در زلف فراهمت دلی دارم من زنهار شکسته ست پریشانْش مکن. همو راست، رباعی: گر شام تو نور صبح در بر دارد روز رخ تو شب معنبر دارد از دست تو راست پای نتوان جستن چون زو کژی زلف تو در سر دارد. همو راست، رباعی: از روی تو زلف روی درمی تابد بر ماه تو حلقه حلقه برمی تابد تا بیش به دست شانه پایش نکنی بر خویش همی پیچد و سر می تابد. حق این مجموعه آن بود که در اتمام آن سالها از مؤلف بمعاونت افاضل محمود خود مبذول داشتی، چه شنیدم که ابومنصور ثعالبی یتیمةالدهر را در چهل سال ساخته است، معلوم رای رفیع باشد که در جهان افاضل و اماثل بسیارند و بسیار بوده اند و لطف طبع جمله را کسی دشوار جمع نتواند کرد و این داعی را نیز انواع ناآمدنیها در راه آمده است و به چند کرت کتب بواسطهٔ غرق و حرق و سرق در معرض تلف افتاده این قدر که در این مجلد ایراد کرده ... این نوع شیوه این داعی مضایقت و مصانعت ۲... حالی که تحصیل آن است بر...۳ ای آنکه ز رای پای برخورداری بادات همیشه عزّ و برخورداری. برخورداری خوشست از مال و جمال از مال و جمال خویش برخورداری. (از لباب الالباب ج ۲ صص ۴۱۶ -۴۱۸).[ ئُدْ دی ] (اِخ) مکی. شاگرد علاّمه جاراللََّه زمخشری. او راست کتاب کفایة فی علم الاعراب که شرح انموذج است.[ ئُدْ دی ] (اِخ) میرم (خواجه...). شاعر. معاصر شاه اسماعیل صفوی. وی در رثاء و تاریخ امیر غیاث الدین محمدبن امیر یوسف از سادات جلیل که به دست امیرخان حاکم هرات کشته شده است این رباعی گفته: چون میر محمد خلف آل عبا زین دیر فنا رفت سوی ملک بقا تاریخ شهادتش رقم کرد ضیا و اللََّه شهید هو یحیی الموتی. و نیز در مرثیه و تاریخ میرزا شاه حسین اصفهانی قطعه ای بمطلع زیرین سروده است: مهر سپهر لطف که از رای انورش آیینهٔ فلک شده جام جهان نما. (از حبیب السیر ج ۳ ص ۳۸۲ و ۳۸۶).[ ئُدْ دی ] (اِخ) نصراللََّه محمد صاین الدین بن محمدبن عبدالکریم. رجوع به نصراللََّه محمد... شود.[ ئُدْ دی ] (اِخ) نوراللََّه خوارزمی. صاحب حبیب السیر گوید: مولانا ضیاءالدین نوراللََّه الخوارزمی، عالمی نحریر و فاضلی روشن ضمیر بود و سالها در مسجد جامع هرات به پیشنمازی و خطابت قیام می کرد. مشهور است که قوت عربیت و بلاغت وی بمرتبه ای بود که هر جمعه در مسجد هرات خطبهٔ غیرمکرر انشاء کرده بسمع خلایق می رسانید. وی بسال ۸۳۸ هـ . ق. بمرض طاعون درگذشت و در گازرگاه مدفون شد. (حبیب السیر ج ۳ ص ۲۱۲ و ۲۱۳).[ ئُدْ دی ] (اِخ) احمد، متخلص به نیّر. مؤلف طبقات ناصری.[ ئُدْ دی ] (اِخ) هکاری. ابومحمد عیسی بن محمد. رجوع به عیسی بن محمد شود.[ ئُدْ دی ] (اِخ) یوسف، فرزند نورالدین عبدالرحمن جامی، شاعر مشهور. این پسر به گفتهٔ ادوارد برون در تاریخ ادبیات در پنجاه وشش سالگی شاعر قدم بعرصهٔ وجود نهاده است، از اینروی تولد وی باید بسال ۸۷۳ هـ . ق. باشد (تولد جامی ۸۱۷ هـ . ق. است). جامی شرحی را که بر کافیهٔ ابن حاجب در نحو نگاشته و معمولاً به «شرح جامی» مشهور است بنام همین فرزند خود ضیاءالدین به فوائدالضیائیة موسوم کرده و نیز مقالهٔ بیستم از کتاب تحفةالاحرار خویش را خطاب بدین فرزند که آن هنگام چهار سال داشته منظوم ساخته است. تحفةالاحرار منظومه ای است بسبک و روش مخزن الاسرار نظامی.[ ئُدْ دی ] (اِخ) یوسف (خواجه...). معاصر امیر تیمور. وی در جنگ این سلطان با توقتمش خان که بسال ۷۹۳ هـ . ق. اتفاق افتاد و توقتمش خان شکسته شد حضور داشت. (حبیب السیر ج ۳ ص ۱۴۵).[ ئُدْ دی ] (اِخ) یوسف بن اصیل بن نصیرالدین طوسی. رجوع به یوسف بن اصیل شود.
کلمات همقافیه با «ضیاءالدین»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ین» برای سرودن شعر