معنی ضمرة

معنی واژه ضمرة

6 بازدید
[ ضُ رَ ] (ع مص) لاغر گردیدن. سبک گوشت شدن. (منتهی الارب).
[ ضَ رَ ] (ع ص) زن باریک شکم لطیف بدن نازک اندام. (منتهی الارب). || (اِ) گروه. ج، ضُمر. (مهذب الاسماء). || (اِخ) گروهی است از کنانه. (منتهی الارب). - بنوضمرة؛ گروه عمروبن امیة ضمری. (منتهی الارب).
[ ضَ رَ ] (اِخ) پسر حلیمه بنت ابی ذویب السعدیه. مرضعه و حاضنهٔ رسول صلوات اللََّه علیه. صاحب تاریخ سیستان گوید: «حلیمه گفت محمد (ص) در کودکی روزی مرا گفت که یاران من کجااند؟ گفتم ایشان گوسپندان بچراگاه برند شب را بازآیند. بگریست که مرا با ایشان بفرستی. گفتم فدتک نفسی بامداد بفرستم. بامداد او را روغن مالیدم و چشم او سرمه کردم و جزعی یمانی بگردن او افکندم چشم زخم را و عصابه بتافتم او را. [ سپس ] با سرور رفتی و با سرور آمدی. تا روزی که نیمه روز پسر من ضمرة آمد گریان بعرق اندر بانگ همی کرد که اندریابید محمد را. گفتم چیست؟ گفت مردی او را از میان ما به سر کوه برد و میدیدم تا شکم او پاره کرد و ندانم تا نیز چه کرد. پس من و پدر او دوان آنجا شدیم، او را دیدم بر سر کوه نشسته و چشم به آسمان و تبسم همی کرد...».
[ ضَ رَ ] (اِخ) ابن ابی ضمرة تمیمی. یکی از پانزده تن حکام عرب به جاهلیت. رجوع به حکام شود.
[ ضَ رَ ] (اِخ) ابن بکربن عبدمناةبن کنانة از عدنان. جدی جاهلی است. و از فرزندان وی گروهی به بلاد اشمونیین مصر فرودآمدند و عمروبن امیة الضمری بدیشان منسوب است. (الاعلام زرکلی ج ۲ ص ۴۴۱).
[ ضَ رَ ] (اِخ) ابن ثعلبة بهزی، از مردم قبیلهٔ بهز. صحابیست.
[ ضَ رَ ] (اِخ) ابن حبیب، ابوعتبة. تابعی است. صاحب عیون الاخبار گوید: عن ضمرةبن حبیب انه قال: کان اشیاخنا یستحبون النکاح یوم الجمعة.
[ ضَ رَ ] (اِخ) ابن ربیعة. محدث است و از ابن شوذب و ریان بن مسلم و سری بن یحیی و غیرهم روایت کند. رجوع به المصاحف ص ۱۳۲ و ۱۷۷ و سیرهٔ عمربن عبدالعزیز شود. صاحب عیون الاخبار گوید: ضمرةبن ربیعة قال: سمعت ابراهیم بن ادهم یقول: ارض باللََّه صاحباً و دع الناس جانباً. و نیز گوید: بلغنا عن ضمرة عن ثوربن یزید قال: کتب عمربن عبدالعزیز الی بعض عماله: اما بعد فاذا دعتک قدرتک علی الناس الی ظلمهم فاذکر قدرة اللََّه علیک و فناء ما تؤتی الیهم و بقاء ما یؤتون الیک، و السلام. (عیون الاخبار ج ۲ ص ۳۶۰ و ج ۱ ص ۷۹ و ۲۱۶).
[ ضَ رَ ] (اِخ) ابن ربیعة، الرملی فلسطینی، ابوعبداللََّه. تابعی است.
[ ضَ رَ ] (اِخ) ابن لبید الحماسی کاهن. از مردان عرب. وی در وقعهٔ یوم الصفقه یعنی یوم الکلاب الثانی حضور داشت. رجوع به عقدالفرید ج ۶ ص ۸۳ شود.
[ ضَ رَ ] (اِخ) ابن معیر. رجوع به ابومحذوره شود.
[ ضَ رَ ] (اِخ) الحروری. از معاصرین جعفربن یحیی. عمروبن مسعدة به وی نامه نوشت و جعفربن یحیی بر پشت آن توقیع کرد: اذا کان الاکثار ابلغ کان الایجاز تقصیراً و اذا کان الایجاز کافیاً کان الاکثار عیّاً. (عقد الفرید ج ۴ ص ۲۴۱).
[ ضَ رَ ] (اِخ) النهشلی. مردی از عرب که در جنگ ذات الشقوق انبازی داشت و سوگند یاد کرد که: الخمر عَلَیَّ حرام حتی یکون له یوم یکافئه (ای یوم النسار). فاغار علیهم فقتلهم. و قال فی ذلک: الآنَ ساغ لی الشراب و لم اکن آتی الفجار و لااشد تکلمی حتی صبحت علی الشقوق بعدّة کالتمر تنثر فی حریر الحرم و اَفات یوماً بالجفار بمثله و اجرتُ نصفاً من حدیث الموسم و مشت نساء کالنّساء عواطلاً من بین عارفة النساء و ایّم ذهب الرماح بزوجها فترکنه فی صدر معتدل القناة مقوّم. (عقد الفرید ج ۶ ص ۹۹ و ۱۰۰).
راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید