معنی واژه ضمج
5 بازدید
[ ضَ ] (ع مص) نیک آلودن بدن را به بوی خوش و تر کردن از آن. (منتهی الارب).[ ضَ ] (ع اِ) جانورکی است گزندهٔ بدبوی. (منتهی الارب). جانوری است گنده بوی. (منتخب اللغات). اسم کرمی است که بهندی کهثمل نامند. (فهرست مخزن الادویه).[ ضَ مَ ] (ع مص) برانگیخته و تیز شدن شهوت غیرطبیعی. (منتهی الارب). هیجان علت غیرطبیعی. (منتخب اللغات). || دوسیدن بزمین. (منتهی الارب). چسبیدن بزمین.[ ضَ مَ ] (ع اِ) آفتی است که بمردم رسد. (منتهی الارب). علتی است. (منتخب اللغات).