معنی ضف
7 بازدید
[ ضَ ف ف ] (ع ص) رجلٌ ضَفُ الحال؛ تنک و رقیق حال. آنکه آمد کم دارد و عیال بسیار. (منتهی الارب). آنکه دخل او کم از خرج است.[ ضُ ف ف ] (ع اِ) چیزکیست مانند کنه تیره و خاکستری رنگ هرگاه میگزد بر پوست آبله برمی آید. (منتهی الارب). شب گز. (مهذب الاسماء). ج، ضِفَفة.[ ضَ ف ف ] (ع مص) دوشیدن ناقه را بهمهٔ کف دست. (منتهی الارب) (منتخب اللغات). الحلب بالکف کلّها. (تاج المصادر). || گرد آوردن چیزی را. || بند کردن انگشتان خود را نزدیک به آتش. (منتهی الارب).
کلمات همقافیه با «ضف»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ضف» برای سرودن شعر