معنی ضغبوس
7 بازدید
[ ضُ ] (ع اِ) خیار. (منتهی الارب) (منتخب اللغات). خیار خرد. (مهذب الاسماء). بادرنگ ریزه. (منتهی الارب). خیار ترشی. خیار قاشقی. || خربزهٔ نارسیده را گویند که کالک باشد. (برهان قاطع). سفچهٔ کوچک. (خلاص). کنبزه. خرچه. قثاء کوچک و خربزهٔ نارس است، و نباتی را نیز نامند که شبیه است به هلیون آنچه بر روی زمین ظاهر است سبز و برگش قاطع باه است و آنچه در زمین است سفید و شیرین و محرک باه است و مأکول و بجهت خوبی طعم، داخل کشک و ماست کنند و جهت تندی صفرا مفید است. (تحفهٔ حکیم مؤمن). حُضض. (اختیارات بدیعی). || خاری است که شتر خورد یا گیاهی است مانا به هلیون. ج، ضغابیس. (منتهی الارب). ابوحنیفه گوید: ساق آن بعینها هلیون باشد، آنچه از ساق بیرون خاک است سبز و ترش و آنچه درون خاک است سپید و شیرین است و هر دو جزء مأکول باشد و چون خشک شود بریزد و باد آن را بپراکند. و خیار ریزه را نیز ضغبوس نامند. (ابن البیطار). ج، ضغابیس. || شاخ یزبن. (منتهی الارب). || بچهٔ روباه. || (ص) مرد ضعیف و ناتوان. (منتهی الارب). مرد سست. (مهذب الاسماء). مرد ریزه. (منتخب اللغات). مردم ضعیف و لاغر. (برهان قاطع). || شتر میانه سال و میانه تن. (منتهی الارب).
کلمات همقافیه با «ضغبوس»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «وس» برای سرودن شعر