معنی ضریبة
7 بازدید
[ ضَ بَ ] (ع اِ) سرشت. گویند: کریم الضریبة و لئیم الضریبة. (منتهی الارب). خوی. (منتهی الارب) (دهار) (مهذب الاسماء). طبیعت. (منتخب اللغات). || مزد غلام، گویند: کم ضریبة عبدک ای غلته. || دخل سرای زر. عایدی ضرابخانه. (منتهی الارب). جزیة. (مهذب الاسماء). || گمرک. || مبلغی که اداء آن را بر بنده ای یا مردی ذمّی و امثال آن دو الزام کنند. || خراج و مانند آن. (منتهی الارب). خراج زمین. (زمخشری): مر این سهل بن احمد راغونی را بر اهل سکجکت ضریبه ای بوده است هر سالی دوهزار درم قسمت بر خانها کردندی پس از این ضریبه بازگرفتند دو سه سال. (تاریخ بخارا). عمربن الخطاب درهم را کوچک و قفیز (کیله) را بزرگ گردانید (یعنی جریب قرار داد) محض رفق و مدارا و سهولت امر و احسان در حق رعیت بود تا اینکه خراج و ضریبه ای که برای رزق و جیرهٔ جیش مقرر است از آن دراهم صغیره مأخوذ دارند. (رسالهٔ اوزان و مقادیر). || مرد کشته بشمشیر. (منتهی الارب). زده شدهٔ بشمشیر هرچه باشد. (منتهی الارب) (منتخب اللغات). || تیزی شمشیر. (منتخب اللغات). جای تیزی شمشیر. (منتهی الارب). || زخمگاه. || شمشیر. (منتهی الارب) (منتخب اللغات). || گیسویک ریسمان. (مهذب الاسماء). || پاره ای از پنبه و پشم دسته کرده برای رشتن. (منتخب اللغات). پلیتهٔ دسته کرده از پشم و پاغنده که بریسند. ج، ضرائب. (منتهی الارب). پاره ای از پنبه. (منتهی الارب).[ ضَ بَ ] (اِخ) رودباری است به حجاز که به ذات عرق ریزد. (منتهی الارب) (معجم البلدان).
کلمات همقافیه با «ضریبة»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «بة» برای سرودن شعر