معنی ضرح
7 بازدید
[ ضَ ] (ع اِ) پوست. پوست تنک، یا عام است. (منتهی الارب).[ ضَ ] (ع مص) راندن. یکسو کردن. (منتهی الارب). || دور کردن. (منتهی الارب) (منتخب اللغات) (تاج المصادر). || باطل کردن گواهی کسی را و از اعتبار انداختن. (منتهی الارب). جرح کردن گواهی کسی و دور کردن آن از خود. (منتخب اللغات). || لگد زدن ستور. (منتهی الارب) (تاج المصادر). || گور کندن برای میت. (منتخب اللغات). گور کردن برای میت. (منتهی الارب). گور کردن. (زوزنی). زمین کندن. (تاج المصادر). || لحد کندن در گور. (منتهی الارب). || رهایی دادن. (منتخب اللغات).[ ضَ رَ ] (ع ص) مرد تبه کار. (منتهی الارب). مرد فاسد. (منتخب اللغات). || نیّةٌ ضَرَحٌ؛ آهنگ دور و دراز. (منتهی الارب). نیت دور. (منتخب اللغات).
کلمات همقافیه با «ضرح»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «رح» برای سرودن شعر