معنی ضربان
6 بازدید
[ ضَ رَ ] (ع مص، اِمص) تپش. جنبش سخت شریان. تپیدن. زدن. (آنندراج): دستور طبیب است که بشناسد شریان چون باضربان باشد و چون بی ضربانست چون با ضربانست کند قوت او کم ور کم نکند بیم خناق و خفقانست. منوچهری. || درد ریش. (مهذب الاسماء). تیر. || تیر کشیدن : و ورق هذا النبات اذا دقّ و تضمد به مع دهن الورد نفع من اورام المقعدة و سکن ضربانها و اوجاعها. (ابن البیطار در شرح کلمهٔ آذان الارنب). || فِغ فِغ کردن: اذا سحق [الخردل ] و وضع علی ضرس الدائم الضربان... تری منه نفعاً عجیباً. (ابن البیطار). جستن ریش و جراحت از درد. (تاج المصادر) (زوزنی). || پر شدن جراحت از ریم. (منتهی الارب). || ضربان، ضربانی؛ یکی از پانزده درد که صاحب نامند. ابوعلی در قانون در «اصناف الاوجاع التی لها اسماء» گوید: سبب الوجع الضربانی ورم حارّ غیر بارد(؟) اذ البارد کیف کان، صلباً او لیّناً فانّه لایوجع، الا ان یستحیل الی الحارّ و انّما یحدث الوجع الضربانی من الورم الحارّ علی هذه الصفة اذا حدث ورم حار و کان العضو المجاور له حساساً و کان بقربه شریان یضرب دائماً لکنه لما کان ذلک العضو سلیماً لم یحس صاحبه بحرکة الشریان فی غوره فاذا الم و ورم صار ضربانه موجعاً. و یکی از شارحین نصاب الصبیان گوید: ضربان دردی است که در آن درد جستن رگهاء جهنده بیشتر شود. و صاحب ذخیرهٔ خوارزمشاهی گوید: المی است که می زند. || ضربان چشم؛ فغ فغ کردن چشم. || ضربان قلب؛ طپیدن دل. زدن دل. || برآمدن برای بازرگانی یا برای جنگ با کفار. (منتهی الارب). || شتاب کردن. || رفتن. (منتهی الارب).[ ضُ ] (ع اِ) نامی است که در افریقیه به شیهم دهند. تشی. ضَرب. شیهم. سیخول.
کلمات همقافیه با «ضربان»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «بان» برای سرودن شعر