معنی ضد
8 بازدید
[ ضِ دد / ضِ ] (از ع، ص، اِ) صاحب کشاف اصطلاحات الفنون گوید: ضد بکسر ضاد در لغت ناهمتا و نزد علماء علم کلام و فقهاء بمعنی مقابل باشد و نزد حکماء قسمی از مقابل است. و لغات اضداد بیانش ضمن بیان معنی لفظ لغت خواهد آمد، ان شاءاللََّه تعالی -انتهی. در اصطلاح لغویین کلمه ای که دو معنی دهد متضاد با یکدیگر، چون فرازکردن که بمعنی بستن و باز کردن است و جعد که بمعنی کریم و بخیل است و چون قُرْء که بمعنی حیض و طُهر است و ظن که بمعنی گمان و یقین است و خفیه که بمعنی نهان و آشکار است و بیع که بمعنی خریدن و فروختن است و نبل که چیز خرد و بزرگ است و شِف، بمعنی سود و زیان و ذفر، بوی خوش و ناخوش و ودیعه، امانت که بکسی دهی یا ستانی و جَون، بمعنی سیاه و سفید. || آنکه نسبتش با دیگری چنان باشد که با او تواند نبودن و هر دو با هم نتوانند بودن، چنانکه نسبت سیاهی بسفیدی چه سیاهی با سفیدی توانند نبودن چنانکه سرخی با...، و جز آن. || امر وجودی که با امر وجودی دیگر قابل اجتماع نباشد. ناهمتا. (منتهی الارب) (دهار) (مهذب الاسماء) (زوزنی). نامانند. (زمخشری). صُتة. (منتهی الارب). خلاف چیزی. وارو. مخالف. (منتخب اللغات): کردار تو ضد همه کردار زمانه از دل بزداید لَطَفت بار زمانه.منوچهری. نیت و درون خود را آلودهٔ بضدّ این گفته نگردانم. (تاریخ بیهقی ص ۳۱۶). اگر بضد تو شاهی رسد به افسر و تخت کنندْش زیر و زبر تخت و افسر، آتش و آب. مسعودسعد. می دانست که ملاهی و پادشاهی ضد یکدیگرند. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ص ۲۷۴). بد ندانی تا ندانی نیک را ضدّ را از ضد توان دید ای فتی.مولوی. چون شدی در ضد ببینی ضد آن ضدّ را از ضد شناسند ای جوان.مولوی. چون نمی ماند همی ماند نهان هر ضدی را تو بضدّ آن بدان.مولوی. چون نباشد شمس ضدّ زمهریر.مولوی. می گریزد ضدّها از ضدّها شب گریزد چون برافروزد ضیا.مولوی. آن نفاق از ضدّ آید ضدّ را چون نباشد ضدّ نَبْوَد جز بقا.مولوی. گر نظر بر نور بود آنگه برنگ ضد به ضد پیدا بود چون روم و زنگ. مولوی. پس بضد نور دانستی تو نور ضد ضد را می نماید در صدور.مولوی. زآنکه ضد را ضد کند پیدا یقین زآنکه با سرکه پدید است انگبین.مولوی. - ضدّسمّ؛ پادزهر، پازهر. - ضدّعفونی کردن؛ زدودن عفونت چیزی. || همتا. (منتهی الارب). و خود ضد از لغات اضداد است. مانند. (منتخب اللغات) (منتهی الارب). مثل ج. اَضداد. و گاه خود بمعنی جمع آید، قال اللََّه تعالی : {/Bوَ یَکُونُونَ عَلَیْهِمْ ضِدًّا. ۴-۷۱۹:۸۲/}(قرآن ۱۹/۸۲). و یقال: لا ضدّ له و لا ندّ له و لا ضدید له. (منتهی الارب). || عدو. دشمن. خصم. قوله تعالی: و یکونون علیهم ضدّاً؛ ای اعداء یوم القیامة و کانوا فی الدنیا اولیائهم. (مهذب الاسماء). آخشیج. (فرهنگ اسدی، نسخهٔ خطی نخجوانی).[ ضِ دد ] (اِخ) بنوضد؛ قبیله ای است از عاد. (منتهی الارب).[ ضَ دد ] (ع مص) غالب آمدن بر کسی. (منتهی الارب). غالب شدن در خصومت بر کسی. || بازگردانیدن چیزی را از کسی. (منتخب اللغات). برگردانیدن چیزی را از کسی و بازداشتن بلطف و نرمی. (منتهی الارب). || پر کردن. (زوزنی) (تاج المصادر). پر کردن مشک و جز آن. (منتخب اللغات). پر کردن مشک را. (منتهی الارب).
کلمات همقافیه با «ضد»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ضد» برای سرودن شعر