معنی ضخم
6 بازدید
[ ضَ / ضَ خَ ] (ع ص) هنگفت. ستبر. تناور. (مجمل اللغة) (دهار). سطبر و کلان از هر چیزی. (منتهی الارب) (منتخب اللغات). بزرگ هیکل پرگوشت. (منتهی الارب). دفزک بزرگ. (مهذب الاسماء). کلفت. زفت. ضخمة. ضخیم. ج، ضخام : گنگ امردی بود ضَخم و زفت. (حاشیهٔ فرهنگ اسدی نسخهٔ نخجوانی). لنگ ولیکن نه سست، زرد ولیکن نه زشت گنگ و نگردد خموش، ضخم و نباشد گران. مسعودسعد. روباه... گفت ندانستم که هر کجا جثه ضخم تر و آواز هایلتر، منفعت آن کمتر. (کلیله و دمنه). جسم ضخمی داشت کس او را نبرد ماند در مسجد چو اندر جام دُرد.مولوی. || ضخم اندام. هلغَف. آکنده گوشت. || راه گشاده و روشن. || آب بسیار. (منتهی الارب). || گران. ثقیل. سنگین (در آب). || ضخم الفخذین؛ ستبرران.[ ضَ ] (اِخ) بنوعبدبن ضخم؛ قومی از عرب عاربه که اکنون منقرض شده اند. (منتهی الارب).[ ضِ خَ ] (ع مص) کلان و فربه گردیدن. ضَخامة. (منتهی الارب). تناور شدن. (تاج المصادر) (زوزنی). سطبر شدن. (منتخب اللغات).
کلمات همقافیه با «ضخم»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «خم» برای سرودن شعر