معنی ضحیان
8 بازدید
[ ضَ حْ ] (اِخ) قلعتی است که احیحةبن الجلاح در زمین قبابة برآورده است. (معجم البلدان).[ ضَ حْ ] (ع ص) رجلٌ ضحیان؛ مردی که در وقت چاشت خورد. || یومٌ ضحیان؛ روز روشن. || سراجٌ ضحیان؛ چراغ منیر. (منتهی الارب).[ ضَ حْ ] (اِخ) موضعی است میان نجران و تثلیث به راه یمن در کوتاه ترین راه میان حضرموت به مکّه. (معجم البلدان). موضعی است در راه حضرموت بطرف مکه. (منتهی الارب).[ ضَ حْ ] (اِخ) ابرق ضحیان؛ موضعی است به دیار عرب.[ ضَ حْ ] (اِخ) عامربن النمربن سعد. رئیس ربیعه پیش از بنی شیبان، و او را بدان جهت ضحیان گفته اند که چاشتگاه برای قضاء جلوس کردی. (عقد الفرید ج ۳ ص ۳۰۷).
کلمات همقافیه با «ضحیان»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ان» برای سرودن شعر