معنی ضحی
6 بازدید
[ ضُ حا ] (اِخ) سورهٔ نودوسومین از قرآن، مکّیه، و آن یازده آیت است، پس از «لیل» و پیش از «أ لم نشرح».[ ضُ حا ] (ع اِ) چاشتگاه (و یذکر). (منتهی الارب) (بحرالجواهر) (مهذب الاسماء). نیم چاشت، مقابل ظهر که چاشت است. چاشتگاه، یعنی پس آفتاب برآمدن، و گویند بعد چاشتگاه. (دستور اللغة ادیب نطنزی). ارتفاع نهار. چاشت : همیشه تا نفروزد قمر چو شمس ضحی همیشه تا ندرخشد سُها چو بدر ظلم.فرخی. آنچنان روئی که چون شمس ضحاست آنچنان رخ را خراشیدن خطاست.مولوی. مدتی بسیار میکرد این دعا روز تا شب، شب همه شب تا ضحی. مولوی. || آفتاب. (منتهی الارب): نورشان حیران این نور آمده چون ستاره زین ضحی فانی شده.مولوی. - صلوةُ ضحی؛ نماز چاشت. (مهذب الاسماء). نماز چاشتگاه. (السامی فی الاسامی). نماز چاشت، و منه حدیث عمر: «اضحوا بصلوة الضحی»؛ ای صلوها لوقتها و لاتؤخروها الی ارتفاع الضحی. || و قولهم ما لکلامه ضُحی؛ نیست کلام او را بیانی. || {/Bوَ اَلشَّمْسِ وَ ضُحََاهََا؛۱-۴۹۱:۱/} ای ضوئها اذا اشرق. (منتهی الارب). و نیز رجوع به آفتاب پهن شود.[ ضِ حا ] (ع مص) خوی گرفتن. (زوزنی). خوی کردن و عرق آوردن. (منتهی الارب).[ ضَ حی ی ] (ع مص) ضَحو. ضُحو. ضُحیّ. رسیدن آفتاب کسی را. (منتهی الارب).[ ضُ حی ی ] (ع مص) ضَحو. ضُحُوّ. ضَحیّ. رسیدن آفتاب کسی را. || بیرون آمدن در آفتاب. (منتهی الارب). به آفتاب شدن. (زوزنی). به آفتاب آمدن.[ ضَ حی ی ] (اِخ) موضعی است به یمن. (منتهی الارب).
کلمات همقافیه با «ضحی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «حی» برای سرودن شعر