معنی ضحو
7 بازدید
[ ضَ حْ وْ ] (ع مص) ضُحوّ. ضُحیّ. بیرون آمدن در آفتاب. و منه الحدیث: رای محرماً قد استظل فقال اضح؛ یعنی بیرون شو در آفتاب. || آشکار گردیدن راه. || مردن: ضحا ظل فلان؛ بمرد. || نماز چاشت کردن: ضحا الضحی؛ نماز چاشت بکرد. || رسیدن آفتاب کسی را. (منتهی الارب). || طعام چاشتگاه خوردن. (غیاث) (آنندراج).[ ضَ حْ وْ ] (ع اِ) نیم چاشت. (منتهی الارب). چاشتگاه. هنگام چاشت. (منتخب اللغات).
کلمات همقافیه با «ضحو»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «حو» برای سرودن شعر