معنی ضبر
6 بازدید
[ ضِ ] (ع اِ) بغل. (منتهی الارب). اِبط.[ ضِ ] (اِخ) موضعی از نواحی صنعاء به یمن. (معجم البلدان).[ ضَ ] (ع اِ) جماعت غازیان. (منتهی الارب). گروه غازیان. (منتخب اللغات). || پوست پر از کاه. چوب که مردم در پس آن شده تا زیر قلعه روند برای جنگ. (منتهی الارب). پوست که بالای چوبها کشند و در پناه آن مردان به قلعه نزدیک شوند و جنگ کنند. (منتخب اللغات). ج، ضبور. (منتهی الارب). || درخت چارمغز. گردکان. (منتهی الارب) (منتخب اللغات). درخت چارمغز دشتی. (منتخب اللغات). || انار دشتی. (منتهی الارب) (منتخب اللغات). انار کوهی. || جوزبوا. (منتهی الارب). جوزبویا. (منتخب اللغات). گوز بیابانی. (مهذب الاسماء). جوزالبر. (ضریر انطاکی). جوزالبر؛ و آن جوز صلب است. (فهرست مخزن الادویه). اصمعی گوید که ضبر جوز سرو را گویند در عرب. ابن الاعرابی گوید ضبر جوزبویا را گویند. ابوحنیفه گوید ضبر درختیست که بزرگی و ضخامت آن به اندازهٔ درخت جوز باشد و برگ او بهیأت گرد به اندازهٔ کف دست و سایهٔ او انبوه باشد و میوهٔ او بشبه خوشه انگور و خرما بود، و در این میوه منفعتی نباشد و در وقتی که صمغ از او آمدن گیرد آدمیان از سایهٔ او احتراز کنند. (ترجمهٔ صیدنهٔ ابوریحان).[ ضَ ] (ع مص) فراهم آوردن اسب پایها را تا برجهد. || پشتاره کردن و یکجای نمودن کتابها. (منتهی الارب). دسته کردن کتاب و آنچه بدان ماند. (تاج المصادر). || بترتیب چیدن سنگها و بر هم نشانیدن. (منتهی الارب). بر هم نشاندن سنگ و جز آن. (منتخب اللغات).[ ضَ بِ ] (ع اِ) درخت چارمغز. (منتهی الارب). درخت گردکان. درخت گردو. درخت گوز. درخت جوز.[ ضِ بِ رر ] (ع ص) فرس ضِبِرّ؛ اسب جهنده. (منتهی الارب) (منتخب اللغات) (مهذب الاسماء). || (اِ) شیر بیشه. (منتهی الارب). شیر درنده. (منتخب اللغات).
کلمات همقافیه با «ضبر»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «بر» برای سرودن شعر