معنی ضباب
7 بازدید
[ ضِ ] (ع اِ) جِ ضَبّ و ضبة. (منتهی الارب). رجوع به ضبّ و ضبة شود.[ ضِ ] (اِخ) نام قبیله ای از عرب، و اشعار این قبیله را ابوسعید سکّری گرد کرده است. (الفهرست ابن الندیم ص ۲۲۶). قومی از عرب از اولاد معاویةبن کلاب بن ربیعه، و ضبابی منسوب بدان قبیله است. (منتهی الارب).[ ضِ ] (اِخ) (قلعة الـ ...) قلعه ای است به کوفه. (منتهی الارب).[ ضِ ] (ع اِ) ضباب الباب؛ آهن مسمار. (منتهی الارب). آهن جامه. پشیز در.[ ضُ ] (اِخ) نام مردی است. (منتهی الارب).[ ضَ ] (ع اِ) نَزم. (ذخیرهٔ خوارزمشاهی). میغ نرم و آن بخاری باشد که در زمستان در هوا پیدا گردد. (منتهی الارب). نَژم. مِه. پاره میغ. ابرهای تُنُک. (منتخب اللغات). ابرها که متصل بزمین شود و آن را بپوشاند: نور رای روشن او که در دریای ظلمات واقعات ماهیی کردی در شست کسوف حجاب حیرت و ضباب دهشت متواری ماند. (تاریخ جهانگشای جوینی). هر کجا انوار ولاء حق تجلی کند ظلمات کفر و فسوق مضمحل و متلاشی شود چون ضباب که به ارتفاع آفتاب پایدار نبود. (تاریخ جهانگشای جوینی).
کلمات همقافیه با «ضباب»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «اب» برای سرودن شعر