معنی ضاحک
6 بازدید
[ حِ ] (ع ص) خندان. (دهار). خندنده. (منتهی الارب). مرد بسیارخند. (منتهی الارب). خنده کننده. || رأی ضاحک؛ ظاهر. غیرملتبس. || سنگ درخشنده. (مهذب الاسماء). سنگ نیک سپید نمایان در کوه. (منتهی الارب). || ابر که سایه افکند. (مهذب الاسماء). || ابر بابرق. (منتخب اللغات). || روضة ضاحک؛ موضعی است در صمان. (منتهی الارب).[ حِ ] (اِخ) رودباری است در یمامة. (معجم البلدان).[ حِ ] (اِخ) دو کوهست در پائین فرش. ابن السکیت گوید ضاحک و ضویحک دو کوهند و میان آن دو رودباری است بنام یین. (معجم البلدان).[ حِ ] (اِخ) (برقهٔ...) جائیست به دیار بنی تمیم. (منتهی الارب).[ حِ ] (اِخ) آبی است در بطن السّر، بسرزمین بلقین شام. (معجم البلدان).
کلمات همقافیه با «ضاحک»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «حک» برای سرودن شعر