معنی ضابط
7 بازدید
[ بِ ] (ع ص، اِ) فراهم آورنده. نگاهدارنده. نگاهدارندهٔ چیزی. آنکه ضبط مدینه و سیاست آن را از طرف سلطان بس باشد. شِحنه : گرد عالم گشتن چه سود، پادشاه ضابط باید. (تاریخ بیهقی). پادشاه ضابط باید، چون ملکی و بقعتی بگیرد و آن را ضبط نتواند کرد و زود دست بمملکت دیگر یازد... (تاریخ بیهقی ص ۹۰). ما را خداوندی گماشت عادل و مهربان و ضابط. (تاریخ بیهقی). || مُبرّ: انّه لمُبِرّ بذلک؛ ای ضابط له. || رجل ضابط؛ مرد هشیار و توانا و سخت. || شتر قوی سخت. || شیر بیشه. (منتهی الارب). || در اصطلاح درایة، متقن مثبت. ج، ضابطون، ضُبّاط، ضوابط.
کلمات همقافیه با «ضابط»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «بط» برای سرودن شعر