معنی صیمری
7 بازدید
[ صَ مَ ] (ص نسبی) نسبت است به صیمرة. رجوع بدان کلمه شود.[ صَ مَ ] (اِخ) حسن بن علی بن محمدبن جعفر صیمری، مکنی به ابوعبداللََّه. یکی از فقها و از اصحاب ابوحنیفه است. از ابوبکر مفید و جز او روایت کند و از وی علی بن احمدبن ثابت بن خطیب روایت کند. مردی راستگو، بسیارخرد، نیکومعاشرت و عارف به حقوق اهل علم بود. بسال ۴۶۳ هـ . ق. به بغداد درگذشت. (معجم البلدان ذیل صیمره). زرکلی نام او را حسین ضبط کرده است. (الاعلام ص ۲۵۴).[ صَ مَ ] (اِخ) عبدالواحدبن حسین فقیه شافعی. وی به بصره سکونت جست و بمحضر قاضی ابوحامد مروزی حاضر گشت و مردمان از شهرها بسوی او رحلت میکردند. وی حافظ مذهب شافعی بود و در آن مذهب تصنیف نیکو کرد. (معجم البلدان ذیل صیمره).[ صَ مَ ] (اِخ) محمدبن احمد، مکنی به ابی جعفر. وزیر معزالدولهٔ دیلمی بود و بسال ۳۳۹ هـ . ق. درگذشت. (کامل ابن اثیر ص ۱۹۱ ج ۸).[ صَ مَ ] (اِخ) محمدبن اسحاق بن ابراهیم، مکنی به ابی العنبس. شاعری ادیب است و اثرهایی دارد و ندیم متوکل بود و تصانیفی هزل آمیز کرد، از آن جمله: تأخیر المعرفة است. بسال ۲۷۵ هـ . ق. درگذشت. (معجم البلدان ذیل صیمره).[ صَ مَ ] (اِخ) مفلح بن حسین. فاضلی فقیه بود و کتابها نوشت که از آن جمله: شرح الشرایع، شرح الموجز، مختصر الصحاح، منتخب الخلاف و کتب دیگر است. معاصر شیخ علی کرکی و از شاگردان احمدبن فهد حلی است. (از روضات الجنات ص ۵۶۶).
کلمات همقافیه با «صیمری»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ری» برای سرودن شعر