معنی صیدلانی
6 بازدید
[ صَ دَ ] (ع ص نسبی) نسبت است به صیدلان. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). صَنْدَلانی. صَیْدَنانی. صَنْدَنانی. عطار. (دهار). پیلور. (السامی فی الاسامی) (تفلیسی). || داروفروش. داروئی. حشائشی. گیاه شناس. عقاقیری.[ صَ دَ ] (اِخ) تخلص شاعری باستانی است و در لغت فرس اسدی به بیت ذیل او استشهاد کرده است: چو روشن شد انگور همچون چراغ بکردند انگور هولک بباغ. (لغت فرس چ اقبال ص ۳۰۳).[ صَ دَ ] (اِخ) رجوع به عبداللََّه بن حسن صیدلانی شود.[ صَ دَ ] (اِخ) محمدبن عبدالرحمان، مکنی به ابوسعد. شاعری ادیب و فاضل و از مردم جرجان است. مؤلف دمیة القصر بسیاری از اشعار او را آورده است. وی بسال ۴۶۳ هـ . ق. درگذشت. (الاعلام زرکلی ص ۹۱۵).
کلمات همقافیه با «صیدلانی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «نی» برای سرودن شعر