معنی صوف

معنی واژه صوف

6 بازدید
(ع اِ) پشم گوسفند. (منتهی الارب) (ترجمان علامهٔ علائی) (مهذب الاسماء). پشم، عِهْن. ج، اَصواف. پشم بعضی حیوانات. (غیاث اللغات). در اختیارات بدیعی آرد: به پارسی پشم خوانند و طبیعت آن گرم و خشک بود و نیکوترین آن نرم بود و پشم سوخته خشک بود در سیم و مجفف. صفت سوختن آن مانند سوختن ابریشم بود بگیرند دیگ آهنی یا کواریی نو، و کواری دیگ سفالی را گویند بزبان شیرازی و اگر کواری بود بهتر بود و پشم را بشویند و شانه کنند و در دیگ نهند و بر سر آتش نهند و طبقی که سوراخ داشته باشد بر سر آن نهند تا آن زمان که سوخته گردد. ریشها را نافع بود و گوشت زیاد که در ریشها بود بخورد و پشم ناسوخته که چرکین باشد چون با زیت و سرکه تر کنند و با شراب ضماد کنند با جراحتهای چرکین در ابتداء آن، موافق بود و بر جائی که ضرب زده باشند یا استخوان شکسته باشد همچنین و چون با سرکه و روغن گل تر کنند صداع و درد چشم و مجموع اعضا را نافع بود و شریف گوید: خرقهٔ صوف چون بر گردن روندگان بندند خستگی بر ایشان کار نکند و هیچ زحمت نرسد. رازی گوید: چون بپوشند صوفی که گوشت آن گرگ خورده باشد، حکه در بدن آن کس پیدا گردد. (اختیارات بدیعی): از صوف صفای دل نمی یابم از درد مغان صفا همی جویم.عطار. ای بسا زراق گول بی وقوف از ره مردان ندیده جز که صوف.مولوی. هست صوفی آنکه شد صفوت طلب نه لباس صوف و خیاطی و دب.مولوی. سگ نخواهد کرد شیری در شکار گر کنی ز اطلس جل او را یا ز صوف. ابن یمین. || نوعی از جامهٔ گندهٔ پشمی. (غیاث اللغات): از وی [ مصر ] جامه ها خیزد... چون صوف مصری. (حدود العالم). اینکه در دکانها آورده اند صوف و طاقین مربع بیشمار. نظام قاری (دیوان البسه ص ۲۷). مشکین لباس صوف که باریک بوده است فکر و خیال آن به شب تار می کند. نظام قاری (دیوان البسه ص ۲۷). - اَخذتُ بصوف رقبته؛ گرفتم پوست گردن آنرا. (منتهی الارب). - اعطاه بصوف رقبته؛ داد او را همه، یا رایگان و بی قیمت داد. (منتهی الارب).
[ ] (اِخ) زمینی که شاؤل در آنجا وارد گشته و در یکی از شهرهای غیرمذکور آن سموئیل را ملاقات نمود. (اول سموئیل ۹:۵ و ۶) و محققین و دانشمندان غالباً در این سفر شاؤل حیران و متفکرند و بهیچوجه معلوم نیست که از کجا شروع نموده به کجا منتهی میشود و برخی را گمان چنانست که صوبا که بمسافت هفت میل بطرف مغرب اورشلیم و پنج میل به جنوب غربی بنی شموئیل میباشد صوف است. (قاموس کتاب مقدس).
[ ] (اِخ) لاوی قهائی که یکی از اجداد شموئیل بود. (اول سموئیل ۱:۱ و اول تواریخ ایام ۶:۳۵) (قاموس کتاب مقدس).
[ صَ ] (ع مص) بسیارپشم شدن گوسپند. (منتهی الارب). بسیارپشم شدن گوسفند پس از اندکی. (تاج المصادر بیهقی). || میل کردن و به یکسو رفتن تیر از نشانه. (منتهی الارب). کژ شدن تیر از نشانه. (تاج المصادر بیهقی).
[ صَ وِ ] (ع ص) قچقار بسیارپشم. (منتهی الارب).
راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید