معنی صواب نمودن
6 بازدید
[ صَ نُ / نِ / نَ دَ ] (مص مرکب) راست آمدن. درست آمدن. درست بودن. راست نمودن. درست نمودن. مصلحت دیدن. استوار بودن. بجا بودن : صواب آن نمود که خواجهٔ فاضل ابوالقاسم احمدبن الحسن را... فرمودیم تا بیاورند. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۳۳۴). بنده را صواب آن نماید که خداوند به هرات آید. (تاریخ بیهقی ص ۵۳۱). حالی تحویل صواب نمی نماید. (کلیله و دمنه).
کلمات همقافیه با «صواب نمودن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر