معنی صنوبر
6 بازدید
[ صَ نَ بَ ] (ع اِ) مؤلف غیاث نویسد: صنوبر درخت چلغوزه که بهندی چرط گویند. چلغوز. (مهذب الاسماء). صنوبر از تیرهٔ ناژویان (مخروطیان) دارای <۵۳۰۶۴۱۰۱۵۰۷۳۰۱>...برگهای ضخیم و کوتاه و مخروطهای باریک و دراز. (گیاه شناسی گل گلاب ص ۳۰۳). جوالیقی نویسد: بگمان من صنوبر معرب است. (المعرب ص ۲۱۳). درختی است یا بار آن درخت. (منتهی الارب). بپارسی ناژ گویند و بهندی سرل... چون بکوبند و با سرکه با هم بیامیزند و مضمضه کنند درد دندان را دفع کند، و پوست درخت صنوبر عضوی را که به آب گرم سوخته شود و ریش گردد سودمند باشد و دانهٔ صنوبر سرفه ای را که تری بود منفعت کند و طبع را نرم کند در دفع رطوبتی که در قصبات شش باشد و سینه را یاری دهد و باقوت کند و بول را از مثانه براند و گرم است در دو درجهٔ اول در خشکی و تری معتدل است. (ترجمهٔ صیدنهٔ ابوریحان). رجوع به مفردات ابن بیطار و ترجمهٔ ضریر انطاکی شود: بر جویهای خشک به امید عدل او اکنون همی صنوبر کارند و نارون.فرخی. جویش پر از صنوبر و کوهش پر از سمن راغش پر از بنفشه و باغش پر از بهار. منوچهری. شهری که درو نیست جز از فضل منازل باغی که درو نیست جز از عقل صنوبر. ناصرخسرو. بقای شاه جهان باد تا دهد سایه زمین بشکل صنوبر فلک بگون سداب. خاقانی. ببالا صنوبر بدیدار حور چو خورشیدش از چهره میتافت نور. سعدی. || استعاره ای است معشوق را از جهت تشبیه قد او بصنوبر. قد محبوب : چنان چون خو که درپیچد بگلبن بپیچم من بر آن سیمین صنوبر.بوالمثل. ندانستم من ای سیمین صنوبر که گردد روز چونین زود زایل.منوچهری. پیش بالایت ببالایت فروریزم گهر زآنکه صد نوبر مرا زآن یک صنوبر ساختند. خاقانی. - حب الصنوبر. رجوع بدین کلمه شود.[ صِ نَ بَ ] (اِخ) دهی است از دهستان بالاولایت بخش حومهٔ شهرستان تربت حیدریه، واقع در ۱۸۰۰۰ گزی شمال باختری تربت حیدریه و ۶۰۰۰ گزی باختر راه شوسهٔ عمومی تربت به مشهد. کوهستانی و معتدل است. ۸۴۹ تن سکنه دارد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۹).
کلمات همقافیه با «صنوبر»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «بر» برای سرودن شعر