معنی صنف
8 بازدید
[ صِ ] (ع اِ) پاره ای از هر چیزی. (منتهی الارب). گونه از هر چیزی. (دهار). طبقه. رسته. گون. ج، اَصناف، صُنوف. || نوع. (منتهی الارب): احمد ینالتکین پیش آمد... بگذشت از سرهنگان و دیگر اصناف که با وی نامزد بودند. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۲۷۲). و همیشه حکمای هر صنف از اهل علم میکوشیدند. (کلیله و دمنه). || (اصطلاح منطق) نوع مقید به صفات عرضی کلی. (غیاث اللغات از بحر الجواهر). بعضی به این وضع تصریح کنند که صنف بمعنی قسمی از اقسام هر نوع از انواع موجودات است، چنانکه حیوان جنس است و انواع او بَقَر و فرس و جمل و انسان... همچنین اقسام نوع را صنف نامند، چنانچه اصناف نوع فرس، ترکی و تازی... و کوهی است و اصناف نوع انسان، چینی و رومی و هندی. (غیاث اللغات). - صنف الثوب؛ حاشیهٔ جامه. (منتهی الارب). || هر گروه و دسته و طبقه از پیشه وران و صاحبان حرفه و کسبهٔ همشغل چنانکه صنف بزاز، صنف قصاب، صنف کلاهدوز، صنف کفاش و غیره.[ صَ ] (ع اِ) نوع. گونه. ج، اصناف. (منتهی الارب). رجوع به صِنف شود.[ صُ ] (ع ص، اِ) جِ اصنف. (منتهی الارب).[ صَ ] (اِخ) موضعی است در بلاد هند یا چین که عود صنفی بدان منسوب است. (از معجم البلدان). رجوع به حدود العالم ص ۴۱ و اخبار الصین و الهند ص ۹ شود.
کلمات همقافیه با «صنف»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «نف» برای سرودن شعر