معنی صندلی
5 بازدید
[ صَ دَ ] (اِخ) رجوع به صندلی غزنوی شود.[ صَ دَ ] (اِ) سندلی. کرسی که در قدیم کفش پادشاهان بر آن می گذاشتند. (حاشیهٔ برهان قاطع چ معین ج ۲ ص ۱۳۳۷). و در همین حاشیه از رشیدی آرد که ظاهراً معرب صندلی است -انتهی. نوعی از تخت کوچک که بهندی جوکی گویند. (غیاث اللغات). مرحوم بهار صندلی را جزء لغاتی شمرده است که از روس و اطریش و غیره داخل فارسی شده است . (سبک شناسی ج ۱ ص ۲۸۱). کرسی پشت دار که بر وی نشینند. زیرگاه : به کرمان آمد و بر پهلوی تخت سلطانی بر صندلی صدارت نشست. (سمط العلی ص ۸۱). در آن حین از اسپ پیاده شده و بر صندلی نشسته، عراقیان را بر محاربه و دستبرد تحریص کرد. (حبیب السیر). || (ص نسبی، اِ) کفش فروش. (مهذب الاسماء). || نوعی جامه ظاهراً برنگ صندل یا از پارچهٔ صندل : جز بصندل خری نکوشیدی جامه جز صندلی نپوشیدی. نظامی. زین همه جامهٔ معنی که خدا داد بمن صندلی و قتلی پیش کسی ننهادم. نظام قاری (دیوان البسه چ استانبول ص ۹۳).
کلمات همقافیه با «صندلی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «لی» برای سرودن شعر