معنی صندل
5 بازدید
[ صَ دَ ] (معرب، اِ) چوب خوشبوی. معرب چندن. بهترین آن سرخ یا سپید است. (منتهی الارب). درخت او بقدر درخت گردکان و ثمرش شبیه به خوشهٔ حبةالخضراء و قوت چوب او تا سی سال باقی است و آن سفید و زرد و سرخ است و سفید و زرد او در سیم سرد و در دوم خشک و سرخ او بعکس آن و مقوی معده و دل و مفرح و رادع و قابض و با تریاقیة و مسدد و جهت خفقان حاروتبهای تند و التهاب و منع صعود بخارات به دماغ، نافع و طلای او جهت رفع بدبویی پوزه و دردسر حاد و باد سرخ... مفید <۵۳۰۶۴۱۰۱۵۰۶۶۰۱>...است. (تحفهٔ حکیم مؤمن). چندن. رجوع به ترجمهٔ صیدنهٔ ابوریحان بیرونی، دهار، قاموس کتاب مقدس، تذکرهٔ ضریر انطاکی، بحرالجواهر، نزهةالقلوب، ذخیرهٔ خوارزمشاهی، صبح الاعشی ج ۲ صص ۱۲۳-۱۲۵ و جندن شود: زمینش همه صندل و چوب عود ز جزع و ز پیروزه او را عمود.فردوسی. چوبش همه از صندل و از عود قماری سنگش همه از گوهر و یاقوت ثمین است. منوچهری. آب چون صندل و صندل بخوشی چون می بوستان پرگل و گلها ز در گلشن.فرخی. مکن به سوخته بر سرکه و نمک که ترا گلاب شاید و کافور سازد و صندل.ناصرخسرو. مار اگرچه بخاصیت نه نکوست پاسبان درخت صندل اوست.سنائی. صندل آسایش روان دارد بوی صندل نشان جان دارد.نظامی. || (ص) قوی سرسخت از شتر. (منتهی الارب). || مرد بزرگ سر. (مهذب الاسماء). - یوم صندل؛ روزی است مر عربان را که در آن جنگ عظیم واقع شده. (منتهی الارب). || (اِ) کفش . (مهذب الاسماء). قسمی پاافزار. کفشی که دارای بندهاست که به دور پا می بندند. || نوعی پارچه که امروزه نیز آن را صندل گویند. رجوع به صندل شود. <۵۳۰۶۴۱۰۱۵۰۶۶۰۲>...
کلمات همقافیه با «صندل»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دل» برای سرودن شعر